عشقي خان
هر بار که بغض میکنم از نیامدنت لبم را گاز میگیریم که اشک هایم نریزند اما همیشه آخرش اشک می آید تو نمی آیی من میمانم و دهانی پراز خون...
عشقي خان
باز اسمت آورده شد قلب بیچاره ام به چه لرزه ای افتاد... چرا یادش نمی ماند دورش زده ای؟؟؟ چرا مانند دختر 13 ساله ناشیانه عمل میکند... خواهشی دارم غریبه برگرد ولی نمان رو به دلم بایست و مردانه فریاد بزن "دوستت ندارم" دل است دیگر مثل بچه ها طعنه هایت را نشنیده گرفته میخواهد پستی تو را با گوش های خودش بشنود و بعد بلرزد...بشکند...بمیرد... اگر مردی را سزاوار خود میدانی برگرد و فریاد بزن دوستت ندارم به خدایم قسم نامت را "نامرد"نمیگذارم برگرد و بگو همه ی عاشقانه هایت دروغ بود هی فلانی نمیخواهم منتی سرت بگذارم من از قبل هم آنچنان قوی نبودم ولی به خدایم قسم با آمدنت شکننده شدم من هیچ از عشق بی نهایتم گلایه ندارم فقط دارم میسوزم از اینکه چرا بازیم دادی بازیچه بودنم را هم قبول میپذیرم به شرط اینکه برگردی و مردانه فریاد بزنی دوستت ندارم....
عشقي خان
شـاید بــرایت عـجیب سـت ایـن هـمه آرامـش ام ! خـودمانـی بـگویـم ؛ بـه آخـر که بـرسی دیـگر فـقط سـیگار مـیکشی و نـگاه مـیکنی ...
عشقي خان
هميشه بهم ميگفت چقد مهربوني!
...
مهربانیم را چنان گریاند که بوی نا گرفت . . نامهربان شدم …
عشقي خان
بایـد کرکـِره ها را بـکـشـمــ مـوهــایــم را ببــافــمـ یـکـــ لبـاسِ شـُـل و وارفـتــه بـپـوشـمـ چـراغ هـا را خـامــوش کـنـمـ کفـش هـایـمـ را دور بـیـانـدازمـ در را روی خـودم قـفـل کـنـمـ و کـلـیـدش را گـمـ کـنــمـ همـان جـا پشتــِـ تـنـهــایـی سـنـگــر بـگـیــرمــ بـه همـه بـگـویــمــ : دنیــایــمــ تـعـطـیـــل شــد بــعـــد از او ..
عشقي خان
تو را بايد دوست داشت حتي اگر دانسته دل به عشقي ببازم که شايد , تا به ابد مُهرِ هرگزي بر پيشاني اش خورده باشد