زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم همه ی عمر دمی بود و نمیدانستیم
حسرت رد شدن ثانیه های کوچک فرصت مغتنمی بود و نمیدانستیم
تشنه لب، عمر بسر رفت و به قول سهراب آب در یک قدمی بود و نمیدانستیم
یکدیگر را دوست بدارید اما از عشق زنجیر نسازید بگذارید عشق همچون دریایی مواج در میان ساحل جانتان درتموج و اهتزار باشد جامهای یکدیگر را پر کنید اما از یک جام ننوشید به شادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشد
گفتمش : دل می خری ؟ برسید چند؟ گفتمش : دل مال تو، تنها بخند ! خنده کرد و دل زدستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای بایش روی دل جا مانده بود ......
زاغکي روي درخت نشسته بود و چيز برگر مي خورد ... روبهي آمد و گفت : ايول چه بالي ، چه دمي ، عجب تيريپ خفن سياهي ، مشکي رنگ عشقه ، يه آواز بخون حال کنيم ... زاغکه ساندويچشو ميزنه زير بغلش و مي گه : برو داداش ، من خودم کلاس پنجمم ...اینوتقدیم به بچهای دانشگاه یادش بخیر