دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

مدتهاست که درباره ام را گذرانده ام دیگر هیچ ندارم ....هرچه هست سکوت است و سکوت ...و شاید لبخندی تلخ... درباره »
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
زن - مجرد
امتیاز: 17647

دنبال‌شدگان

(1740 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(973 کاربر)

گروه‌ها

(112 گروه)

بازدید

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

میخواهم همه بدانند این آدم ها که به خیال خود با من اند خود مفهوم تنهایی من هستند....

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

ساعت 8 شب رسیدم خونه دقیقا دو ساعت و پانزده دقیقه اس دارم رو یه برنامه ی چرت کار میکنم هنوز جواب نداده 4 تا ایمیل فرستادم جواب به درد نخور گرفتم از دیشب فقط 3 ساعت خوابیدم چشمهام باز نمیشه خسته ام کلی آدم کثافت امروز به تورم خورد اعصاب ندارم این کار جدید هم که رو مخمه شدید هیچیش درست نمیشه که نمیشه که نمیشه ...اومدم غر غر کنم فقط ...

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

یکی بیاد به من بگه بخواب صبح باید 6 بیدار بشی تازه کتاب خوندنم گرفته ...بر عکس دیشب !

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

به فکر میگه فرک به زیادی میگه زیاتی این مدلیشو ندیده بودم تا حالا

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

یه فکری هی بهم میگه فردا برای اولین بار در عمرم از دم خونه کلا با چادر برم بیرون تا خود شب وقت برگشتن هم سرم باشه، تجربه کنم ببینم مردم چه مدلی برخورد میکنن یا مثلا چه حسنی داره و چه سختیهایی داره ...کلی هم عکس باهاش بندازم بعد لحظه ی اول نوع نگاههای دوستانو ببینم اون تعجب اولیه شون حتما جذاب میشه جالب میشه امتحانش میکنم تا این مدلی هم ناکام نرم اونور ...طهورا از نوع با حجاب کاملش هم بد نیست !

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

فردا ساعت هشت قراره بریم کله پاچه بزنیم بعدشم بریم تجریش و دعای عرفه بعدشم میدون آرژانتین کار داریم ساعت 6 صبح میخوام بیدار بشم و هنوز نخوابیدم لباسهامم اتو نکردم تازه دو تا کار اصلیمم مونده دارم فکر میکنم اگه اون آقا خفن مو فرفریه تو طباخیه باشه باز مثل سری پیش ،بهش گیر میکنم بفهمه دخترایی که میرن کله پاچه میزنن میتونن چه مدلی خشن هم باشن

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

نمیدونم چرا بعضیها به بدترین شکل ممکن فکر میکنن خوب همه چی که تهش بد نیست یکم صبور باشید میفهمید قضیه چطور میشه رو اعصاب دیگران هم راه میرید روانی شدم دیگه بخدا از دست این قوم !

این ارسال را بازنشر کرده است.
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

اعتراف کنم که وقتی چراغ پیام خصوصیم روشن میشه دلم میلرزه؟ یه جور ترس هم دارم راستش همیشه با ترس بازش میکنم قبلش هم کلی حدس بد میزنم که الان ممکنه کی باشه و مثلا چی بگه ،وقتی بازش میکنم میبینم یه پیام خوبه فقط میگم دیوونه مثبت باش بعد ته دلم آروم میشه آخه من واقعی مجازی اینجا و جاهای دیگه زیاد دارم که گاهی ترجیح میدن این مدلی باهام حرف بزنن مخصوصا خبرهای بد دادنشونو ...

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

رسیدم به نسج ماهیچه ای دردناک شد دیگه ولی لاکه پاک نشد به درک میخواد قبول بشه میخواد نشه والا انگشتم زخم شد خوب ...اصلا این اسلام آدمو پشیمون میکنه ها... بعد میگن چرا نماز نمیخونی !؟ خوب یه سر سوزن پاک نشه چی میشه مثلا؟

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

سر شب (البته از نظر من ) همه داشتن انار میخوردن من داشتم کار میکردم یهو بلند گفتم منم انار میخواااااام مامان و بابام هم زمان گفتن دیر اومدی الان مامانم با کلی انار دون شده اومد تو اتاق گفت با بابا دوتایی برات دون کردیم بخور نوش جونت ...الان نمیدونم این انارهارو بخورم یا ببوسم واقعا... دست مهربون مامان و بابا بهشون خورده یه اولین از این نوع تو زندگیم ....خیلی قشنگه ! شکرت خدا ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

فکرمو به هر جا مشغول میکنم تا نباشی اما تمام فکرم شده تو و یادت ...ته دلم نمیخوام پرتش کنم بیرون میخوام باشی ...

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

بیاید قبول کنیم که بعضی از قوانین اسلام خیلی دست و پا گیره ... مثلا یکم توش تجدید نظر بشه بهتره ! مگه نه اینکه اسلام اجازه داده بر حسب زمان بعضی قوانین تغییر پذیرن ؟

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

آدمها تا یه چیزی ندارن هی حرص میزنن که بهش برسن و درست زمانی که به خواسته شون میرسن کلا بیخیال موضوع میشن قضیه ی من و خواسته ام که امشب بهش رسیدم و اصلا نمیرم سمتش ...

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

امروز چون کامیو برده بودم دانشگاه کوله انداخته بودم راحیلی میگفت مثل بچه مدرسه ای ها شدی بماند که خودمم حس خوبی داشتم راحت میتونستم شلوغ کنم تو مسیر ...برگشتنی تو مترو یه خانمه گفت شما کدوم دبیرستان میری که میگذارن شلوار رنگی بپوشی؟ اونم از نوع زرشکی و کفش بدون جوراب فقط بهش لبخند زدم بعد تازه انگار رو چهره ام زوم کرده بود گفت عه ابروهاتونم بر میدارید با آرایش ؟ اونوقت دختر من باید اونیفرم بپوشه کجا درس میخونی بگو دخترمو بیارم اونجا؟ بهش گفتم خانم فکر کنم دختر شما الان جای دختر من باشه گفت مگه مدرسه ای نیستی گفتم نه با تعجب نگاهم کرد گفت چقدر چهرت شیطنت داره پس چند سالته ؟ گفتم 28 دقیقا این مدلی نگاهم کرد منم که رسیدم به مقصد خندیدم گفتم همه میگن خیلی خوب موندی به دل طرف نگاه کن خانمه اینطوری شد