عرياني هاي روح يك زن
دكمه هاي لباس مشكي اش را مي بندد.مي پرسم كجا مادر بزرگ؟چادرش را سر مي كشد با لبخند نازنينش جواب مي دهد: كار پيش آمده بايد بروم...جلوي در رسيده...صدايش مي زنم:مادر جان زود برگرد.دلم برايت تنگ مي شود...بر مي گردد.پيشاني ام را مي بوسد،مراقب خودت باش مادر جان...مي رود بدون اينكه بگويد باز خواهد گشت يا.......
آناهیتا
توسط پیامک
روزی اگردر دنبالرنبودم،تنها آرزوی ساده ام اینست زیر لب
بگویید:
یادش به خیر...
بای بای
15 سال و 4 ماه و 17 روز و 3 ساعت و 10 دقيقه قبل