من ی دخترم
اگه خودمو لوس نکنم
اگه باهات قهر نکنم و ناز نکنم
اگه وقتی چشات میچرخه از حسودی دیونه نشم
اگه از نظر دادنات خوشحال نشم
اگه به خاطر تو به خودم نرسم
اگه سر به سرت نذارم
اگه برات گریه نکنم
اگه وقتی پاستیل میبینم پیرهنتو نکشم
اگه لب و لوچه آویزون نکنم تا بغلم کنی
اگه بهت نگم آقامون
اگه برات مظلوم بازی درنیارم
اگه از سرو کولت نرم بالا
اگه برات عشوه نیام
اگه گوشتو نپیچونم و نگم تو فقط مال منی
اگه ناغافل دستاتو نگیرم
اگه وقتی کار بدی کردم با ترس بهت نگم
اگه لج بازی نکنم
اگه ...
اون موقع که تو دیگه دیوونم و عاشقم نمیشی!
تو عاشق اینی که من یه خانم کامل باشم!خانم تو!
اممما!!!
تو پسری!
اگه برام غیرتی نشی
اگه روم حساس نباشی
اگه ته ریش نداشته باشی
اگه باهام مهربون نباشی
اگه بهم اخمای کوچولو نکنی
اگه وقتی شالم رفت عقب نگی اونو بکش جلو
اگه دستمو محکم نگیری
اگه نگی هرکاری کردی راست بگو تا ببخشمت
اگه سر به سرم نذاری
اگه قربون صدقم نری
اگه نگرانم نشی
اگه بهم نگی عروسک من
اگه نگی من مهمم که میگم خوبی
اگه...
اونوقت منم دیوونه و عاشق تو نمیشم تا اونکارارو برات نمیکنم!من تورو مرد میخوام!مرد تو!
پس بیا و مرد باش!
ابرو برندار!دماغت عمل نکن!
لوس حرف نزن!
من و تو همون آدم و حواییم!بیا جاهامونو عوض نکنیم!
من لطافت نگه میدارم تو صلابت
تو نگاهتو نگه دار منم نجابتمو
بیا سعی کنیم بهترین هم باشیم!
من بهترین دختر واسه تو!
تو بهترین پسر واسه من!
میدونم شاید نشه حداقل سعی که میشه کرد!
قبول؟؟
روزی شیخ به همراه چند تن از مریدان غنی و مایه دارش حوالی میدان کاج مشغول دور دور بودندی.
تیپ خفن شیخ باعث جلب توجه دافان حاضر در محفل دور دور شده بود.
به ناگه چشم مبارک شیخ به ( دافی اسمی ) افتاد!
پس شیخ شیشه برقی اتومبیل مرید را پایین بداد و چشمکی عارفانه و از خلوص دل به دخترک حواله نمودندی!
دخترک خنده ملیحی به شیخ نثاره کرد!
در کمال نا باوری شیخ از دادن نمره تلفن خویش اجتناب نمودی !
مریدان خشتک بر کف ماندند که ای یاور قلوب ما ، ای قدس الخشتک !کار را آن بکرد که تمام بکرد!
چه حکمتی در ندادن نمره تلفن بودندی ک ما همچون آفتاب پرست از آن جاهلیم !؟
شیخ شیشه را بالا بداد و صدای ضبط را که آهنگ ( ناری ناری ناری !) بود را کم نمود .
و پاسخ بداد
آن داف اسمی ، از برای ماشین مرید بر ما خنده زد .
که اگر فردا با پیکان 67 گوجه ای خسته ی خودمان او را بیرون ببریم تازه هویت واقعیش معلوم میشود!
مریدان چو این سخن بشنیدند ، به ترتیب حروف الفبا از ماشین پیاده بگشتی و دست بر سر زنان و کلاغ پر کنان تا اتوبان صدر رفته و از خروجی اول وارد خیابان شریعتی شدندی و از پل رومی به قیطریه رسیدندی و در این حلقه تا ابد باقی ماندند ...
کنار خیابون ایستاده بودم که دیدم یه عقب مانده ذهنی که اب دهنش کش اومده بود و ظاهر نامناسب و کثیفی داشت به هر کسی که میرسه با زبون بی زبونی ازش میخواد دگمه بالای پیراهنش رو ببنده ! اما چون ظاهرخوب و تمیزی نداشت همه ازش اکراه داشتن و فرار میکردن !
دو سه تا سرهنگ راهنمایی و رانندگی با چند تا مامور وسط چهار راه ایستاده بودن و داشتند صحبت میکردند ! یکی از اونها معلوم بود نسبت به بقیه از لحاظ درجه ارجحیت داره چون خیلی بهش احترام میذاشتن !
.
.
این عقب مونده ذهنی رفت وسط خیابون و به اونها نزدیک شد و از همون سرهنگی که اشاره کردم خواست که دگمه اش رو ببنده ! سرهنگ بیسیم دستش رو به یکی از همکارانش داد و با دقت دگمه پیراهن اون معلول ذهنی رو بست و بعد از پایان کارش وسط خیابان و جلوی اونهمه همکار و مردم به اون عقب مونده ذهنی سلام نظامی داد و ادای احترام کرد ! اون عقب مونده ذهنی که اصلا توقع اینکار رو نداشت خندید و اون هم به روش خودش سلام داد و بطرف پیاده رو اومد ... لبخند و احساس غروری که توی چهره اش بود رو هیچوقت فراموش نمیکنم ! بعد از این قضیه با خودم گفتم کاش اسم و مشخصات اون سرهنگ رو یاد داشت میکردم تا با نام بردن ازش تقدیر کنم ! اما احساس کردم اگر فقط بعنوان یک انسان ازش یاد کنم شایسته تر باشه ! این کار جناب سرهنگ باعث شد اشک توی چشمام جمع بشه و امیدوار بشم که هنوز انسانهایی با روح بزرگ وجود دارند ! ..... زنده باشی جناب سرهنگ !
روزی گذر شیخ بر بلاد افغانستان فتادی،هوا رو به تاریکی گذارد و شیخ در دل سیاهی شب گرفتار بشد.
ناگهان شیخ خویش را در محاصره"طالبان" بدید.
فرمانده طالبان روبه شیخ گفت:ای شیخ پارسی آیا از برای استمداد ما و جهاد با کفار آمدی؟
شیخ با خود گفت بلاشک اگر بگویم نه این دیوانگان دانه دانه ریشهایم بکنند و خشتکم سلاخی کنند.پس از سر دانایی فرمود:
آری آمدم تا شریعت اسلامی همی اجرا کنیم.
طالبانیان نعره براوردند وشعار دادند: "ایسلام زینده باد،آمریکی مورده باد".
فرمانده طالبان شیخ در آغوش گرفت ودر همان حین کمربند انفجاری بر کمر شیخ ببست و گفت شهادتت مبارک برادر!
شیخ اشهد خویش بخواند و با خود گفت همانا شیخی مضخرفترین شغل است که درنهایت آدمی را به گـــا دهد!
و ضامن انفجار بفشرد.........
لحظه ای بعد
شیخ به خیال اینکه در بهشت است چشمانش گشود و دید همانجا هست که بوده و نمرده!صدای خنده شنید برگشت و دید طالبانی در کار نباشد همانا مریدان هستند که شیخ را سرِ کار گذاشته اند!!
پس شیخ فحش ناموسی را چون رگبار بر سر مریدان فرو آورد و به دنبال آنان تا قندهار بتاخت
آورده اند که روزی شیخ به همراه مریدان خویش به مغازه ی میوه فروشی رفتندی که ناگهان شیخ خربزه ای ترک خورده دیدند و انگشت خود را در آن فرو کردند، میوه فروش با ناراحتی گفت یا شیخ،اگر کسی انگشت در کون شما کند ناراحت نمیشوید؟
در این هنگام مریدان که منتظر جوابی دندان شکن از شیخ بودندی،همی دستها بر خشتکها برده و آماده دریدن و فریاد بودندی که شیخ گفتند اگر برای چشیدن باشد اشکالی ندارد.
مریدان که از شیوایی سخن و ذکاوت شیخ اشکهاشان جاری شدندی همانا خشتکها بدریدند و نعره ها زدندی و فغان کشان به رشته کوههای آلپ متواری شدندی