مُشتبااا ..
اینقدر که برای "خر" کردن من سعی کردی، برای خودت وقت میذاشتی، حتما " آدم" میشدی!
مُشتبااا ..
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت: ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟ مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد مرتیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... خجالت نمی کشی؟ ... جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد
بیا بزن

15 سال و 1 ماه و 21 روز و 5 ساعت و 49 دقيقه قبل
بچه زدن نداره 

15 سال و 1 ماه و 21 روز و 2 ساعت و 31 دقيقه قبلاگه راس میگی بیا جلو

15 سال و 1 ماه و 20 روز و 3 ساعت و 22 دقيقه قبلقربونت برم

15 سال و 1 ماه و 19 روز و 20 ساعت و 54 دقيقه قبل