قصه از اونجا شروع شد که گفت: اگه دوسم داری ثابت کن. گفتم: چه جوری؟ گفت: رگتو بزن. رگمو زدم و وقتی داشتم تو آغوش گرمش جون میدادم، گفت: اگه دوسم داشتی تنهام نمیذاشتی گفتم: گرفتی ما رو عوضــــی ؟؟؟
بـ ـلـ ـه .... 5 شنبه هفته پیش شیفت کاریم نبود و استراحت بودم و خوشحال بودم که میتونم برم عروسی پسر عموم ! یکی دو روز قبلش یکی از همکارا اصرار کرد که تو که شیفت نیستی بیا من میخوام برم عروسی خواهرمه و اینا ... با یک مکافاتی قبول کردم !!! دیشب متوجه شدم این عروسی کلاً عروسی پسر عموم با خواهر همکارم بوده . . . یه همچین دنیای کوچیکی داریم
با خانواده رفتیم خونه یکی از اقوام،دختر صاحبخونه با سینی شربت(البالو)رفت پیش داداشم تا بهش تعارف کنه!داداشم اومد شربت ور داره دستش خورد به لیوان و شربت ریخت رو پاش!یهو مثل فنر پرید بالا و گفت:آی سوختم!!!!! چند لحظه بعد وقتی همه رو دست پاچه کرد یه نگاه به دور و برش انداخت گفت: چیه خو فک کردم چاییه !!!!!!!
پسر به دختر : من پدرم پیره و 92 سالشه و به همین زودی ها میمیره و من پولدار میشم ! همسر من میشی ؟؟ دختر : نه !!! . . . . . . . . . . . . چند روز بعد پسر فهمید اون دختره شده مادر جدیدش نتیجه اخلاقی : هیچ وقت ایده هاتون رو به یک زن نگید