babak1367
باور کن.... تا آخر "خط" میرفتم.... اگر سر راهم.... "نقطه".... نمیگذاشت....
babak1367
گاهی دلم تنگ تو می شود … به تمام دلایلی که نیستی … و به اجبار آروم می گیرم … چه اجبار تلخی …
babak1367
تلخی روزگار اینه که خیلی چیزا رو میشه خواست…….!! ولی نمیشه داشت……!
babak1367
زندگے در حال بارگيرے است، لطفا صَبر ڪنيــد.... اينجا سرعـــــت خوشبختے بسيار ڪم استـــــ...!!! تا زندگے ات لــود شّـود ... عُمرت تمام شــده...
babak1367
وقتی میرفت گفت: " توام خوش بخت میشی اگه خدا بخواد" تو دلم گفتم: "برو...واسه چی تقصیر خودتو گردن خدا میندازی؟!
babak1367
قفل ها را عوض نکرده ام زنجیر پشت در را نمی اندازم شب بند را قفل نمی کنم شاید نیم شبی پشیمان و پریشان با چمدانت برگردی شاید با صدای افتادن گلدان کنار مبل از خواب بپرم و ببینمت شاید امشب شاید فردا شب شاید
babak1367
آنقدر بغض هایم را فرو دادم و خندیدم ... که خدا هم باورش شد چیزی نیست
babak1367
گفتم بیا . . . گفت پاهایم یخ زده ! و من به پایش سوختم ! گرم شد . . . رفت به سوی دیگری ...
babak1367
اسباب بازی هایش را جمع میکردم ماتم برد وقتی دلم را میان آنها دیدم