پسر خواهرم از مشهد واسه خودش از این هواپیما ها که میره هوا خریده بود دیروز از مشهد اومدن ... من اومدم ببینم چجوریه ... جوگیر شدم دستمو گذاتم رو گاز خورد به دیوار زرتی بالش شکست .... حالا دیگه هوا نمیره رو زمین پشتک میزنه ...
ابتدایی که بودم رو به رو مدرسمون نزدیکای عید یه یارو جوجه رنگی می فروخت من خیلی دوس داشتم همیشه یکی میخریدم فقطم یکی میخریدم که مثل خودم تنها باشه خیال کنه فقط منو داره دنبالم بیاد هر موقع هم من نبودم جیک جیک کنه ... بعد یه 2 هفته ای بود که داشتمش تا این که بابام با داداشم رفتن نردبون رو بیارن بزارن تو حیاط برم بالا پشتبام آنتن رو دستکاری کنن منم خواب بودم این جوجه هم تو حیاط ولو بود واسه خودش دنبال همم میرفت ... داداشم حواسش نبود جفت پا رفته بود روش روده هاش از تو باسنش زده بود بیرون ... من تا 10 روز خواب نداشتم این صحنه رو که دیدم )
رفته بودیم راهیان نور ... خرمشهر پیادمون کردن برین بازارشو ببینیم و نماز بخونیم !.. داشتیم تو بازار میگشتیم یدفه یکی از این بچه در اومد با صدای بلند گفت (توی بازار خرمشهر دیدمت با نا شناسی نفسم در نمیا) ملت همه زدن زیر خنده (خاطره ای شد برامون)
@نیما صابری
12 سال و 10 ماه و 26 روز و 10 ساعت و 30 دقيقه قبل