mohammad
در ایام قدیم یه کشتی باری بود که ناخدای شجاعی داشت. یک روز دزدان دریایی به کشتی حمله کردند ناخدا گفت : اون پیراهن قرمز منو بیارید، پیراهن رو پوشید و در کنار ملوانانش مردانه جنگید و دزدان را فراری داد. از او فلسفه پیراهن قرمز را پرسیدند. گفت: برای این است که اگر من زخمی شدم و خونریزی کردم، شما نفهمید و روحیه تان را از دست ندهید. چند بار دیگر هم همین اتفاق افتاد و هر بار دزدان در مصاف با کاپیتان پیراهن قرمز شکست می خوردند. یک روز دیده بان گفت : 10 تا کشتی دزدان همزمان به ما حمله کرده اند. همه وحشت کردند یکی دوید تا پیراهن قرمز کاپیتان را بیاورد. کاپیتان که این دفعه حسابی ترسیده بود گفت: پیراهن قرمز لازم نیست، اون شلوار قهوه ای منو بیارید !!! آقا نبودی اینقدر خندیدیم !!!
mohammad
من ، با کناری ات , کنار نمی آیم !!! کنار می روم ……
mohammad
یادمان باشد ! هر پس موندهای که ما زمین میندازیم قامت یه نفررو خم میکنه .
mohammad
یک عمر پشیمونی رو فدای یک لحظه شهوت نکن . . .
mohammad
یکی از اساتید میگفت: "یه استاد داشتیم هر سری میومد سر کلاس به دختر خانمها تیکه میانداخت. یه روز دخترا تصمیم گرفتند با اولین تیکه ای که انداخت از کلاس برن بیرون.... قضیه به گوش استاد رسید (میدونید که، توسط عده ای از آقا پسرهای جان بر کف!!!!!) جلسه بعد استاد کمی دیر اومد سر کلاس و برای توجیه دیر آمدنش گفت: از انقلاب داشتم میومدم، دیدم یه صف طولانی از دخترا تشکیل شده، رفتم جلو پرسیدم، گفتند با کارت دانشجویی شوهر میدن! دخترا پا شدند که برن بیرون، استاد گفت: کجا میرید، وقتش تموم شد، تا ساعت 10 بود!
mohammad
به روزهای سخت نبودنت قسم !
که بودنت هم
دردی را دوا نکرد .
mohammad
استاد با اینکه دوس ندارم سر به تنت باشه ... ولی وقتی میگی: "از صفحه فلان تا فلان حذف" دوست دارم از جام بلند شم ماچت کنم
mohammad
از تمام دنيا يك صبح سرد، يك چاي داغ و يك صبح بخير تو برايم كافي ست...
mohammad
در ایام قدیم یه کشتی باری بود که ناخدای شجاعی داشت. یک روز دزدان دریایی به کشتی حمله کردند ناخدا گفت : اون پیراهن قرمز منو بیارید، پیراهن رو پوشید و در کنار ملوانانش مردانه جنگید و دزدان را فراری داد. از او فلسفه پیراهن قرمز را پرسیدند. گفت: برای این است که اگر من زخمی شدم و خونریزی کردم، شما نفهمید و روحیه تان را از دست ندهید. ... چند بار دیگر هم همین اتفاق افتاد و هر بار دزدان در مصاف با کاپیتان پیراهن قرمز شکست می خوردند. یک روز دیده بان گفت : 10 تا کشتی دزدان همزمان به ما حمله کرده اند. همه وحشت کردند یکی دوید تا پیراهن قرمز کاپیتان را بیاورد. کاپیتان که این دفعه حسابی ترسیده بود گفت: پیراهن قرمز لازم نیست، اون شلوار قهوه ای منو بیارید !!!
mohammad
ﻣﺎ ﺑﺪﻫﮑﺎﺭﻳﻢ .... ﺑﻪ ﻳﮑﺪﻳﮕﺮ .... ﻭ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ
ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﺎﻱ ﻧﺎ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻱ .... ﮐﻪ
ﭘﺸﺖ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﻏﺮﻭﺭﻣﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪﻧﺪ .... ﻭ ﻣﺎ ﺁﻧﻬﺎ
ﺭﺍ ﺑﻠﻌﻴﺪﻳﻢ .... ﺗﺎ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻴﻢ .... ﻣﻨﻄﻘﻲ
ﻫﺴﺘﻴﻢ...
mohammad
فقط رفت... بدون کلامی که بوی اشک دهد... فقط رفت... بدون نگاهی که رنگ حسرت داشته باشد... فقط رفت... و من شنیدم که توی دلش گفت:راحت شدم..@
mohammad
خَط زَدَن مـَن پایاטּ مـَن نیست آغاز بے لیاقَتے تُوست ... هَمیشہ بهتَرین هـا بَراے مـَن بوده و هَست اگہ مال .. مَن نَبودے "قَطعا" بهتَرین نَبودے@