♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سهم من از عاشقی یک کوله بار خستگی بود سهم من از عاشقی یک جاده بی انتها و بی هدف بود سهم من از عاشقی یک حسرت بی ادعا بود سهم من از عشق یک رویای پوچ و بی صدا بود سهم من از زندگی یک همنشین از غصه ها بود سهم من از زندگی آری همیشه گریه ها بود ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر کاری دلتان می خواهد بکنید . روی صبوری آسمان راه بروید ! جشن عروسی دریا را بگیرید . اصلاْ به پرتگاه علاقه بیفتید . کلمات مرا کتک بزنید !! دیگر نمی دانم چه بگویم ... دیگر نمی دانم چه بگویم از این دنیای بی مروت ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاهم به دوردست ها خیره مانده به جایی که گویی شب تمامی ندارد . نمی دانم ... شاید بیاید پرستویی به ساحل تا بگیرم از او نشانی از تو ... شب هم تمام شد مثل تمام شب ها و رویاهایم پر کشیدند . باز هم من ماندم و برگ های سفید از دفتر خاطراتم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پرنده ها عاشق پروازند ... و ما چه بی رحمانه این عشق را از آنها می گیریم .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آسمان ! می ترسم این همه آرزوهایم این همه دلخوشی هایم در همین حوالی رویا باقی بماند . می ترسم در این کویر غربت و ناامیدی تنها بمانم . می ترسم آسمان .. می ترسم من بمانم و یک دنیا بی وفایی من بمانم و لحظه های سوگواری ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی آمدم تنها بودی ... مرا به نام اولین عشق در قلبت جا دادی و چه عاشقانه شعرهایم را ستودی ولی حالا ... دیگر سرت شلوغ است و برای راندن مرا از میان همه نشان کردی حق با توست .. آری من عشقی قدیمی و پوسیده ام .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همیشه غصه می آید همیشه غم فراوان است و همیشه چشمان صنوبرها به وسعت باران نمناک است .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا !
میان این همه خستگی و دلتنگی به کدامین آرامش پناه باید برد ؟
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته از این همه ناامنی !!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من تنها و غریب میون این همه تاریکی و غم میون این همه سردی نگاه عاشق و مجنونم ... »
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ کس تا به حال از او نپرسیده که ای مرد ای تنها ای غریب : چرا شب چرا تاریکی را برگزیده ای ؟ چرا هیچ وقت به سپیدی صبح لبخند نمی زنی ؟ چرا طلوع را دوست نداری ؟ آخر هیج کس نمی دانست که مرد چه غمی دارد !! مرد شب گرد عاشق سیاهی بود عاشق نگاه سرد ستاره ها عاشق سکوت ماه بود !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه صفایی دارد سکوت عاشقانه شب نگاه در چشمهای گیرایت لبخند زیبای لبهایت و عطر باران .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ نمی دانم برای چه می نویسم ! روزهایم می گذرند و من فقط در میان آینه ها بزرگ می شوم تو خود شاهد بودی که چگونه به سپیده نرسیدم نمی دانم آن همه قلب هایی که دم از رفاقت می زدند آن همه دست های همدلی که بسویم دراز شده بودند میان کدام آب و هوا زندگی می کنند ؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای شکستن طلسم انتظار همه برگ های زرد پاییز را رنگ خواهم کرد !
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 2 ساعت و 43 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .