♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دل تنگم مثل بادی در گورستان مثل سبزه ای بر سنگ در آخرین غروب هفته...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کلاغ ها خبر ندارند شب را قال گذاشتم و چه قدر خوشبختی از گل های بالشت چیدم. حالا تا خدا خواب است در خواب هایت غلتی بزنم موهایت را بنویسم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به خانه دلم بیا و بنام زندگی صدا کن مرا بگذار شاخه های گل از صدای تو در ژرفاها بروید و مست کند اندوه های شناور را خانه ام و نام من...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ کس نمیداند تا چه حد غمگینم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این ابرها جایی برای رفتن ندارند...! اندوهِ تو بر سرم لنگرگاهِ ابرهاست!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرزی ندارد دلتنگی وقتی باران رد چشمهای تو را نمی داند!!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این دنیا سودی برای من ندارد پاهایم را از لبهی پنجره آویزان کردهام رو به دریای خزر چای دارچین میخورم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه از امروز سر صبح از هزار سال قبلتر بود که من سنگ شدم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینقدر دلم میخواهد کسی را جایگزینت کنم ..اما حجب وحیا امانم را بریده ...اما تو بترس از روزی که روسپی احساسم شوم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
«من اهل زانوی غم بغل گرفتن و آه و افسوس نیستم. هر مانعی باشد با آن مبارزه میكنم، در این مسیر یا مانع میشكند یا من.»
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هوای چنین شبی خوردن ندارد به هوا خوران سر خوش و هر بارانی پوشی که دست در جیب از کنارت می گذرد مشکوک باش
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 18 ساعت و 5 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .