پسرک
من به اشک هایم مشکوکم .. هنوز بوی تورا میدهند ..
پسرک
این روزها و شب ها پُر میشوم از ردپای خاطره ها ..
پسرک
همدلی یه ملت مال اون موقع بود که کل ملت واسه تیم ملی دعا میکردن که بره جام جهانی سال 98 ..
پسرک
مامان جون هرکی دوس داری درو ببند .. مامان نکن الان خودمو میزنما .. مامان بذار تلفنو جواب بدم ..تروخدا .. صدامونشنوه میمیره ..
پسرک
هووووووووووووف ... هنوز پی نا آرامی دلش بود ...
پسرک
بیچاره دلش برای خودش میسوزدکه گریه می کند نه دل من ... (بسوازن)
پسرک
کنار دریا ؛وقتی شبها میری روو پشت بوم به ستاره ها نگاه می کنی یادت نره اون ستاره کوچولو که داره چشمک میزنه همش توودلش میگه که خدایایعنی میشه یه بارم که شده نگاهش به من بیوفته .. خدا یعنی میشه ..
پسرک
قصه ی من و تو مثل سریال جومونگه یک روز آرامش .. یکروز هجوم شکست ها ..
پسرک
داشت میرفت .. گفت "تو هم بامن بیا" .. گفتم "من نمی تونم" ... محکم زد تووگوشم هنوز مبهوت از شدت ضربه ی دست این بچه و چرایی این سیلی که نوش جان کردم .. چشم باز نکرده روی لپم بوسه ایی زدو با چشمانی اشک بار توی آغوش مادرش گمشدو از من روو برگداند .. من گیج از حرکتش هنوز هم دارم خورد میشوم .. خورد ..
پسرک
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم .. كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت ..
لایک

13 سال و 9 ماه و 28 روز و 11 ساعت و 8 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 26 روز و 6 ساعت و 10 دقيقه قبل