♥♥٠· S e p e h r ˙·...
بشـــــــکن .... بشـــــــکنه بشـــــــــــــــــکن نه ... نمی شــــــــــــکنند بشــــــــــــــکن ..... لعنت به تو لعنت به من ... خفه شدم از این همه بغض در گلویم چرا نمی شکنند لعنتی ها ؟؟
♥♥٠· S e p e h r ˙·...
لا به لای توضیح المسائل دلم را می گردم... تا ببینم چه شد... که به یکباره... دیدنت را بر من حرام کردی ؟
♥♥٠· S e p e h r ˙·...
آنهایی که حرف بـرای گفتـن کم دارند .... درد بـرای گـفـتــن ؛ زیــاد دارنـــد . . . !!!
♥♥٠· S e p e h r ˙·...
در قلبم بـرایِ همیشه پلمپ شـد ! به جـرم ِ دوست داشـتن هـایِ بـی مـورِد لـطـفـا" دیـگـر سـراغ آن نیـاییــد ! حــَتـی بـا مـجـوز رسـمـی از عقـل . . . . !
♥♥٠· S e p e h r ˙·...
هر گاه به "بن بست" رسیدم... مطمئن بودم که؛ پشتِ دیوار، "خدا" منتظرِ "من" است . . . عاااااااااااااااشقتم خدا...!!
♥♥٠· S e p e h r ˙·...
خــــدایــا دیـدی؟؟!!! کلی بـــــــاران فرستادی... تـــا این لکه هـــا را از دلـــم بشویـــی... من کـــه گفته بـــودم لکه نیست... زخــــــــــــــــــــــم است،زخـــــم..!
♥♥٠· S e p e h r ˙·...
ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽ ﮔــــــﻮﯾﯽ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺧﻮﺷــــــحالﺷﻮﻡ! ﻭ ﻣﻦ ﺍﺣﻤــــــﻖ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ… ﺗﺎ ﺗو ﺩﻟﮕﯿــــــﺭ ﻧﺸﻮی...
♥♥٠· S e p e h r ˙·...
وقتـــــی میــــرفتم: گفت کجــــا؟ گفتــــم به درک. گفـــت به درکـ، و این چنــــین ما در اوج تـــــفاهم از هـــم جـــــدا شدیــــم ...
♥♥٠· S e p e h r ˙·...
پارسال با او در زیر باران راه میرفتم٬ امسال راه رفتن او با دختر دیگری در زیر باران است٬ اشک هایم را دیدم٬ شاید باران پارسال اشک دختری دیگر بود!!!
♥♥٠· S e p e h r ˙·...
یارو صب تا شب تو خیابون مخ میزنه، شب تا صب تو شبكه های اجتماعی؛ بعد میگه دنبال نیمه گمشده ام می گردم.... خــب لامصب پازل هزار تیکه هم بودی تا حالا تموم شده بودی ....
♥♥٠· S e p e h r ˙·...
بعضی از آدمها ؛ چگونه می توانند خیانت کنند ؟! چگونه می توانند با دیگری بخوابند ؟! من بالشم را عوض میکنم دیگر خوابم نمی برد !!!
♥♥٠· S e p e h r ˙·...
آدم ها همه می پندارند که زنده اند؛ برای آنها تنها نشانه ی حیات؛ بخار گرم نفس هایشان است! کسی از کسی نمی پرسد : آهای فلانی! از خانه ی دلت چه خبر؟! گرم است؟ چراغش نوری دارد هنوز؟ ...
♥♥٠· S e p e h r ˙·...
سلامتیه اون پسری که... .. 10سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت... .. 20سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت.... ... .. 30سالش شد، باباش زد تو گوشش ،زد زیر گریه...!!! .. باباش گفت چرا گریه میکنی..؟ .. گفت: آخه اونوقتا دستت نمی لرزید...!