arash
دلم ساعتی میخواهد که مانده باشد روی ساعتهای " با تو بودن " !!!!!!
arash
مرا چه به تنهایی و سکوت ؟ نقاشی می کشم دنیای وارونه ام را ، از اینجا تا بی انتهایی تو رنگ در طرح بوسه ای بر باد درختی در آغوش خاک آسمانی بی ماه طبیعتی برهنه و من چشمانم حکایت ها دارد ...
arash
هـ ـر كـ ـه آیـ ـد گـ ـوید:
گریـ ـه كـ ـن، تسكیـ ـن اسـ ـت
گریـ ـه آرام دل غمگیـ ـن اسـ ـت
چنـ ـد سـ ـالی اسـ ـت كـ ـه مـ ـن می گریـ ـم
در پـ ـی تسكینـ ـم
ولـ ـی ای كـ ـاش كسـ ـی می دانسـ ـت
چنـ ـد دریـ ـ ــا
بیـ ـن مـ ـا فاصـ ـله اسـ ـت
مـ ـن و آرام دل غمگینـ ـم
arash
خدا، آن حس زیبایی است که در تاریکی صحرا
زمانی که هراس مرگ می دزدد سکوتت را
یکی همچون نسیم دشت می گوید :
«کنارت هستم ای تنها!!!»
arash
. شنیدین این دخترای دم بخت میگن: من قصد ازدواج ندارم؟ یکی نیست بهشون بگه آخه عزیز من! ازدواج که قصد نمی خواد!! خواستگار می خواد که تو نداری! . .
arash
نگاه که ضربه های تیشه زندگی را بر ریشه آرزوهایت حس میکنی؛ به خاطر بیاور که زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است
arash
بابا میای بریم کوه؟ چرا بریم کوه بابایی؟ میخوام ازون جا بلند به خدا بگم من پا نمیخوام به بابام بده پاهامو که منو راحت بغلم کنه..
arash
کدوم رو دوست داري برات بفرستم !؟ قل(ب)م !؟ ر(و)حم !؟ ج(س)مم !؟ يا حروف توي پرانتز !!؟
arash
حقیقت انسان به آنچه اظهار می کند نیست، بلکه حقیقت او نهفته درآن چیزی است که از اظهار آن عاجز است بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش, بلکه به نا گفته هایش گوش کن
arash
به نام خدا خالق انسان . به نام انسان خالق غم ها . به نام غم ها به وجود اورنده ی اشک ها . به نام اشک تسکین دهنده ی قلب ها . به نام قلب ها ایجاد گر عشق و به نام عشق زیباترین خطای انسان
arash
در آغوش خدا گریستم تا نوازشم کند... پرسید:فرزندم پس آدمت کو؟ اشک هایم را پاک کردم و گفتم:در آغوش حوای دیگریست...
arash
خداحافظی کردن از زن ها چه برای یک ساعت، چه برای همیشه ظرافت می خواهد بلدی می خواهد زن ها به نحوه ی جدا شدن حساسند به آخرین تصویری که از شما در ذهن دارند
arash
بهش گفتم: چرا هر بار وایمیسی و از شوهرت کتک میخوری؟ گفت: اگر خودمو نندازم جلو، شروع میکنه خودش رو میزنه، اونقدر میزنه تا داغون شه،آخه موجیه دست خودش نیست ... !
arash
پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند پسرک این را می داند دست می برد بطری آب را بر می دارد ... کمی آب در لیوان می ریزد صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم " پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...