arash
در آغوش خدا گریستم تا نوازشم کند... پرسید:فرزندم پس آدمت کو؟ اشک هایم را پاک کردم و گفتم:در آغوش حوای دیگریست...
arash
خداحافظی کردن از زن ها چه برای یک ساعت، چه برای همیشه ظرافت می خواهد بلدی می خواهد زن ها به نحوه ی جدا شدن حساسند به آخرین تصویری که از شما در ذهن دارند
arash
بهش گفتم: چرا هر بار وایمیسی و از شوهرت کتک میخوری؟ گفت: اگر خودمو نندازم جلو، شروع میکنه خودش رو میزنه، اونقدر میزنه تا داغون شه،آخه موجیه دست خودش نیست ... !
arash
پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند پسرک این را می داند دست می برد بطری آب را بر می دارد ... کمی آب در لیوان می ریزد صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم " پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...
arash
دوستی یعنی یه قدم من، یه قدم تو ... اما بدون شمارش و حساب و کتاب پس بیاید با هم قدم گذاریم به یک روز زیبا ...
arash
به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش ، اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه !
arash
تــ ـ ـ ــو مے رو ے و مـטּ فـقـط تـمـاشـایـﭞ مـے کـنـم
نـﮧ اینکـﮧ بے تـفـاوﭞ بـاشـم نـﮧ !!
ولـے مے دانم آنـکـﮧ خـیـال ِ رفـتـن دارد عـاقـبـﭞ خـواهـد رفـﭞ
نـﮧ بـا اصـرار مے مـانـد نـﮧ بـا اشـک نـﮧ بـا دُعــآ و نـﮧ ...
تـ ـ ـ ـو می رو ے و مـטּ بـﮧ فرداهاے ِ سختـے فکـــر مـے کنم کـﮧ بے تو بـایـد بـگـذرد ...
تـ ـ ـ ــو مے رو ے و مـטּ ...
arash
ترسم از دلتنگی نیست برای آدمهایی که ازشون دورم و دوستشون دارم ترسم از اینه که کم کم دیگه دلم تنگ نشه...
arash
گفتــی : نفـــریــن میکُنــی ؟! گـفتــم : نـه ، امــآ از خُــدا میخــوام هیچـکـس ، انــدازه مَــن دوسِـت نــداشتــه بــآشـد . . .!
arash
روزها یم گذشت اما روزگار از من نگذشت! اما من از روزها و روزگار گذشتم بگذرید از من!
arash
باز هـــــم خیال تو مرا "برداشــــت" کجا می برد نمیدانم! آهــــای نارفیق بازی ات که تمـــــــــام شد مرا دوباره با همین لباس بی قــــــــراری دیدن دوباره ات بر سر شعر هـــــــــــایم بنشان !!!
arash
صدا بزن مرا، مهم نیست به چه نامی ... فقط "میم"ِ مالکیت را آخرش بگذار ... می خواهم باور کنم ... مـــالــِ تـــو هستـــم.
arash
بعضـــــــــ ی وقــــت ها یـکی طوری میسوزونتت کــــــ ه هزار نــــــفر نمیتونن خامـــــوشت کنن . .... ... ......... بعضی وقـــــــت هــ ـا یکی طوری خاموشت میــکـنـــــــ ه که هزار نفر نمیتونن روشنتــــــــ كنـــ ـ ــن. . .
arash
این روزها جای خالی " تـو " را با عروسکی پر می کنم همانند توست مرا " دوست ندارد " احساس ندارد ! اما هر چه هست " دل شـکـســتـن " بلد نیست ...!!
arash
و یك مـــرد هست ... دستــــانش از یك زن زِبرتر و پهن تر است صورتش ته ریشى دارد قلبش به وسعـــتِ دریــــا جـــاىِ گریـــــه كردن به بالكن میرود و سیـــــگار دود میــــكند ... او با همــــان دستان پهن و زبر تو را نوازش میكند آنقــــدر او را نامــــرد نخوان آنقدر پول و ماشین و ثـــــروتش را نسنج فقط به او نــــخ بده تا زمین و زمان را برایت بدوزد ... فقــــط با او رو راست باش تا دنیا را به پایت بریزید...

14 سال و 3 ماه و 13 روز و 23 ساعت و 11 دقيقه قبل