رفتم سلموني مث يه بچه خوب نشستم، يارو سه بار قيچيو كرده تو گوشم ميگم اخ ميگه اينقد تكون نخور............اونوخ ميگم چند شد ميگه 5 هزارتومن....من قيچي گوشم رئيس صنف سلموني
بچه که بودم، بزرگترا منو به حساب نمیاوردن،یه روز تصمیم گرفتم که یه شبه بزرگ شم.... صبح که از خواب بیدار شدم شلوار بابامو ورداشتم و پوشیدم، قشنگ تا گلوم کشیدمش بالا، بعد پیرهنشو پوشیدم؛ پیرهن که چه عرض کنم، دامن بود رسما... اومدم که برم کفش...اشو بپوشم برم مدرسه زمین خوردم... بلند شدم دوباره برم، دوباره زمین خوردم و این اتفاق چندین و چندبار تکرار شد...اونجا بود که فهمیدم آدمایی که بزرگ نیستن و ادای بزرگارو در میارن، همیشه تو زندگی شکست می خورن و با کله می خورن زمین....