بچه که بودم، بزرگترا منو به حساب نمیاوردن،یه روز تصمیم گرفتم که یه شبه بزرگ شم.... صبح که از خواب بیدار شدم شلوار بابامو ورداشتم و پوشیدم، قشنگ تا گلوم کشیدمش بالا، بعد پیرهنشو پوشیدم؛ پیرهن که چه عرض کنم، دامن بود رسما... اومدم که برم کفش...اشو بپوشم برم مدرسه زمین خوردم... بلند شدم دوباره برم، دوباره زمین خوردم و این اتفاق چندین و چندبار تکرار شد...اونجا بود که فهمیدم آدمایی که بزرگ نیستن و ادای بزرگارو در میارن، همیشه تو زندگی شکست می خورن و با کله می خورن زمین....
@jasmiiiiin ...كاربر گرامي به دليل زدن تمام چيز ها مربوط به پروفايل شما از نظير(لايك كاربري،لايك،بازنشر،ديدگاه و...) ميخوام ايگنورت كنم دور هم بخنديم....