احسان ضیأیی
تو خود بگو!!! سرزمین نگاهت را روی کدامین گسل بنا کرده ای ؟... که اینگونه شب و روز دلم در حال لرزیدن است
احسان ضیأیی
گاهی شاید لازم باشد از یاد ببریم یاد انهایی را که نبودنشان ، بودنمان را به بازی گرفتند
احسان ضیأیی
ساعتها را بگذارید بخوابند !!! بیهوده زیستن را نیازی به شمارش نیست ...
احسان ضیأیی
روزها پر و خالی میشوند مثل فنجانهای چای در کافه های بعدازظهر اما هیچ اتفاق خاصی نمیافتد این که مثلا تو.........ناگهان در آنسوی میز نشسته باشی ....
احسان ضیأیی
هر بار که تورا یاد میکنم
گم می شود تکه ای از من ، در من !
همین روزهاست که تمام شوم ..
احسان ضیأیی
مهم نیست هوا
گرم باشد یا سرد
من بهانه می گیرم و تو
دهانم را ،
با یک بوسه ببند
احسان ضیأیی
ز همان روز اول كه امدی بوی رفتن میدادی! نگو نه كه دسته ی چمدانت را محكم تر از دستان من گرفته بودی...!
احسان ضیأیی
و عشق قیچی شد ! وقتی تو سنگ شدی و من کاغذی بی رنگ . . . !
احسان ضیأیی
دستهایم را بگیر هرچه را که لمس کردی، باور کن من همیشه قلبم را کف دستم میگیرم.....
احسان ضیأیی
گاه آدمی تنهاتر از آن است که سکوتش می گوید دیشب تنهایی ام تا نوکِ مدادت آمده بود اگر می نوشتی ام! اگر می نوشتی ام! گاه تنهایی تنهاتر از آن است که دیده شود
احسان ضیأیی
وقتـی که رفـت حتـی خود ِ خـدا هم سرش را پاییـن انـداخت و گـفت دیـگـر امـیـدی نـیـسـت . . .
احسان ضیأیی
آن شب که شد زندگی ما آغاز ، آغاز شد افسانه این سوز و گداز
دادند به ما دلی گفتند بسوز ، دیدند که سوختیم گفتند بساز ...