فصل قشنگیست .......،پاییـز ؛........ دل به دلش که بدهی ......عاشق میشوی ..........دل به دلش که بدهی...... پر از رنگ های دل چسب میشوی .......دل به دلش که بدهی...... با باران هایش.......... با هوایِ دو نفره اش .........تو را یاد خاطراتی میاندازد........ یاده آدمهایی که نیستنـد ، ........... که اگر بودند ......هم شاید دردی را دوا نمیکردند ...........<|فرحناز جارالهـی>
دلم گرفته ......دلم عجیب گرفته است........ و هیچ چیز نه این دقایق خوشبو...... که روی شاخه نارنج می شود خاموش .......نه این صداقت حرفی.... که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست....... نه هیچ چیز........ مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند......... و فکر میکنم......... که این ترنم موزون حزن تا به ابد ........شنیده خواهد شد ........ <سهراب سپهری>
@گمنام هر شب........ هوا که تاریک می شود ........به آسمان زل می زنم ...........و سیگار به دست..........در شهر خاطراتمان قدم می زنم.......... نمی دانم خاطرات دلم را می سوزاند......... یا این پک های عمیق.............
انجیر کهن سر زندگی اش را می گسترد
زمین باران را صدا می زند
گردش ماهی آب را می شیارد
باد می گذرد
چلچله می چرخد
و نگاه من گم می شود
ماهی زنجیری آب است ، و من زنجیری رنج
نگاهت خاک شدنی ، لبخندت پلاسیدنیست
سایه را بر تو افکندم تا بت من شوی
نزدیک تو می آیم ، بوی بیابان می شنوم: به تو می رسم ، تنها می شوم
کنار تو تنهاتر شدم
از تو تا اوج تو ، زندگی من گسترده است
از من تا من ، تو گسترده ای
با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم
از تو براه افتادم ، به جلوه رنج رسیدم
و با این همه ای شفاف!
مرا راهی از تو بدر نیست
زمین باران را صدا می زند ، من تو را
پیکرت زنجیری دستانم می سازم،
تا زمان را زندانی کنم
باد می دود ، و خاکستر تلاشم را می برد
چلچله می چرخد. گردش ماهی آب را می شیارد
فواره می جهد:
لحظه من پر می شود........../.
" مـــردها " در عین پیچــیدگی .........در عـــاشقی روش ساده ای دارند .........." تــو را بخواهند ، برایت می جنگند......... تــو را نخواهند ، با تــو می جــنگند " ...............
روزي پسربچه اي وارد بستني فروشي شد... و پشت ميزي نشست..... خدمتکار براي سفارش گرفتن سراغش رفت.... پسر پرسيد بستني با شکلات چند است؟... خدمتکار گفت 50 سنت..... پسر دستش را در جيبش کرد وتمام پول خردهايش را در آورد و شمرد..... بعد پرسيد بستني ساده چند است؟ ...خدمتکار با توجه به اينکه تمام ميزها پرشده بود... و عده اي هم بيرون منتظر خالي شدن ميز بودند........ با بي حوصلگي و با لحني تند گفت 35 سنت....... پسر: لطفا يک بستني ساده بياوريد....... خدمتکار بستني را آورد و صورتحساب را روي ميز گذاشت و رفت......... پسر بستني اش را تمام کرد و پولش رابه صندوقدار پرداخت......... هنگاميکه خدمتکار براي تميز کردن ميز بازگشت،...... گريه اش گرفت.......... پسربچه روي ميز کنار ظرف خالي، 15سنت براي او انعام گذاشته بود ........