احـســ انــ
(واقعی) روزی روزگاری نه در زمانهای دور، در همین حوالی پسری زندگی میکرد که همیشه به همه چیز با نگاه عاشقانه نگاه میکرد... روزها مشغول کار خودش بود ... شب ها هم کارش این بود بیاد دنبالر تا شب خودش رو با دوستان مجازیش سپری کنه ... شخصی او رو پندی گفت ... تو که اینگونه ای ... پس چرا به منبع اصلی مراجعه نمی کنی ... تا سیراب بشی ... اندیشیدم یا خودم اندکی ... وسائلم رو برای به دنبال رفتن منبع اصلی آماده کردم ... در راه به گرگی برخوردم ... گفت : کجا میروی پسر جان !!! من گفتم : به سوی منبع اصلی میروم ... گفت : اگر رسیدی بهش بگو !! چرا با اینکه من تو داستان ها دستانم را هم که سفید میکنم اما کسی قبولم ندارد ؟ من هم قبول کردم و به راهم را ادامه دادم ... به مردی مسن رسیدم ... پرسید به کدام سو میروی !!! گفتم : به سوی منبعی میروم که مرا سیراب کند ...!! گفت : با من به مسجد بیا تا به نشانش دهم ... گفتم : یعنی منبع اینقدر کوچک است که فقط در مسجد پیدایش خواهم کرد؟!!! راهم را گرفتم و دور شدم ... در راه به کودکی برخوردم که از شدت سرما دستانش را در جیب شلوار پاره اش کرده تا کمی از شدت سرمایش کاسته شود ..
شود ...با خود میگفت اگر خدا بخواهد این دفعه دست خالی به خانه نخواهم رفت و این چند گلی برایم باقی مانده را خواهم فروخت تا خواهر کوچکم گرسنه نخوابد ... دقت کردم با خودش زمزمه میکرد : خدای خوب من ... من که تا به حال چیز زیادی نخواستم و همیشه در همه حال به یادت بودم و دوستدار واقعی تو بودم ... پس امشب رو بهم کمک کن ... نه به خاطر خودم .. به خاطر خواهر کوچکم ...
13 سال و 10 ماه و 21 روز و 15 ساعت و 35 دقيقه قبلمن در اون هوای سرد وقتی به خودم اومدم متوجه زمان نشده بودم و مبهوت این کودک بودم ... یعنی او منبع رو پیدا کرده که از همه چیز بی نیازه... اینچنین با معشوقش راز و نیاز میکنه که انگار در کنارشه و به دور از هر سختی و مشکل ...اشک دیگر اجازه نمیداد ...یعنی منی که همیشه در رفاه و آسایش بودم این چنین حسی به خدا نداشتم ...حالا چی شده ؟؟؟
خودم رو خیلی کوچیک دیدم در مقابل اون کودک ...رفتم از همون نزدیکی یه ساندویچ براش خریدم و بهش دادم ... با یک نگاه معصومانه ازم تشکر کرد ... موقعی که داشتم میرفتم ...بهم گفت : آقا سس !!!
گفتم چی ؟!! گفت : سس نداشت ساندویچتون ... چون خواهرم ساندویچ با سس خیلی دوست داره ... و من دیگه نتونستم برگردم ... چون اشکام اجازه نداد ...
زندگی باید کرد . . .
13 سال و 10 ماه و 21 روز و 15 ساعت و 28 دقيقه قبل