مرد تنها
ای وای دلم.. .. من کوچه بن بست و گرفتار شدم .../ از دست تو ای دل.. ، من خسته و بیمار شدم .
مرد تنها
بغضی گلومو گرفت... قصه تکراری ..
مرد تنها
از این شبهای غم زده .. ../ زیاد دیده ام ..
مرد تنها
یه کاری کردی با چشمام .. که فقط تو رو میبینه... /. البته چشم چپم الان خیلی درد میکنه ..
مرد تنها
درسته .. شعر نیست... یه بغض خفه شده است ..
مرد تنها
نمیخواستم کسی جز من، رنگ چشماتو ببینه ..
مرد تنها
می خواهی به یادت بیاورم../ خاطرات تلخ را با تار و پودم گره زدم ام .
مرد تنها
مرا برای خود پناه بده .... / من را اینگونه که هستم پناه بده
مرد تنها
درست لحظه ای که ازت میبرم.. / تحمل ندارم شکست میخورم ../
مرد تنها
بی تو امشب دارم آتیش میگیرم ..
مرد تنها
شاهد جدایی ما، غم و غصه های بسیار.. یه چراغ زنبوری رو سقف .. / دوتا تابلو روی دیوار ..
مرد تنها
عکس چشماتو کشیدن توی قاب... قاب عکسی تو دستام دیگه نیست ...
مرد تنها
پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل را پرسیدند. پیرمرد گفت... زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود. پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمیشناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است...!
مرد تنها
فقط همین امشب رو یادم باش.
مرد تنها
شب رو پشت سر بذار.... هرچند که من وابستش شدم ../