چند روز پیش تو مترو یه پسره از جاش بلند شد من خواستم بشینم یه حاج آقایی گفت صبر کن نشین ! چند لحظه گذشت ، گفت بشین ، گفت گرمای تن پسره رو صندلی بود ، درست نبود که بشینی ! من : مردم :
بلا مصیبتایی که سر من اومد سر احمد نیومده آبجی! .. اگرم فراموش میشدی تو پست اولت نمیومدم بگم چقدر آشنایی! .. من پروفایلمو اونجا پاک کردم و دسترسی بهت نداشتم! ..
فهمیدم دوست کسی نیست که شاید هر هفته ازش با خبر باشی ... که شاید بخواهی در همه ی مهمانی هایت باشد ... و لزوما" کسی نیست که ببینی اش و خطوط چهره اش را شناخته باشی ، باید کسی باشد که وقتی تنهاست ، تو رو تو خلوت اش راه بدهد ... که وقتی شادی ، پا به پایت شادی کند و وقتی غمگینی دستش را دورت حلقه کند و شانه هایش را به تو قرض بدهد. شناختن آدم های دور و برم ترسناک بود ... اما به مهربانی همین شانه های اندک ، ارزش اش را داشت .
چرا آخر همه پستات يه گل ميزاری؟
14 سال و 1 ماه و 21 روز و 17 ساعت و 46 دقيقه قبل توسط موبایل