حــامــد
خیلی طول نمیکشه حسرتِ داشتن ِ اون لحظه هایی رو میخوریم که میتونستیم پیش ِ عزیزانمون باشیم ولی پشتِ این سیستمِ لعنتی نشستیمُ عُمرمونُ به پوچی گذروندیم . . .
حــامــد
شنیــده بودم که "خاک سرد است". ... ایـــن روزها اما انگار آنقـــدر هوا ســـرد است....، که زنــده زنــده فراموش می کنیــم یکدیگـــر را . . .
حــامــد
کلمه ها را برای اهلش خرج کن ! مبادا دوست داشتن هم بی معنی بشود !
حــامــد
خستهام " خیلی خسته " به من جایی بدهید " میخواهم بخوابم " یک تخت خالی" یک دنیای خالی " یک قلب خالی " . . .
حــامــد
ديگر ميلي به اين " عشق " بيات شده ندارم دلم ضعف ميرود کنار سفره بغض هايم را ميخورم اما باز گرسنه بخواب ميروم . . .
حــامــد
گفتى: غزل بگو! چه بگویم مجال کو / شیرین من، براى غزل شور و حال کو / پر مى زند دلم به هواى غزل، ولى / گیرم هواى پرزدنم هست، بال کو / گیرم به فال نیک بگیرم بهار را / چشم و دلى براى تماشا و فال کو / تقویم چارفصل دلم را ورق زدم / آن برگ هاى سبز سرآغاز سال کو / رفتیم و پرسش دل ما بى جواب ماند / حال سؤال و حوصله قیل و قال کو
همه اینارو میدونیم اما باز . . . !!
13 سال و 1 ماه و 22 روز و 8 ساعت و 20 دقيقه قبل