Hami ܓܨܓღ
میـــان هــر نفســی کـه می کِشــم همهمـــــــــه ای ستــــــــــ کــه از همــه پنهــــــان... از تــــــو چـه پنهــــــان میـــان هــر نفســی کـه می کِشــم تــــــــــــــــــــــــ و هستـــی! کــه می کِشــم تــــــــو را کــه می کشـــی مـــــــرا...!!
Hami ܓܨܓღ
چه شبها دست به دعا برمیداشتیم بی آنکه امیدی داشته باشیم کسی صدایمان را بشنود در قلبمان آوای امید بخشی سو سو میزد اما خارج از درک ما بود حال از ترس رها شده ایم اگر چه میدانیم برای ترساندن ما چیزهای بسیاری هست کوهها را در مینوردیم بی آنکه بدانیم در توانمان هست یا نیست ایمان معجزه میکند امیدی است پاینده چه کسی میداند معجزه ایمان چه میکند تو میروی حتی بی آنکه بدانی چگونه هر گاه ترس بر تو چیره شد دعا را فراموش نکن امید مثل پرندگان تابستانی بر سرت به پرواز در میآید حال اینجایم با قلبی سرشار که نمیتوانم شرح دهم قلبی سرشار از ایمان و واژههایی که هرگز تصور نمیکردم
Hami ܓܨܓღ
اونیکه حالتو نمی پرسه میدونه که حالت پرسیدن نداره ....
Hami ܓܨܓღ
دنیای عجیبی ست اینجا لبخند را هم باید زد!!!!!
Hami ܓܨܓღ
گـاهــی فـقــط.. بـایـد لـبـخند بـزنـی و رد شوی بگذار فـکــر کـنــند نفهمیدی..! بگذار چشمان اشک بارت را نبینند ..!
Hami ܓܨܓღ
گاهي خدا آنقدر صدايت را دوست دارد
كه سكوت ميكند تا بارها بگويي
( آه خداي من)
Hami ܓܨܓღ
chera hichki bara hichki like nemizane ye jori shode donbaler
Hami ܓܨܓღ
نه از حادثه خبـــــــــری هست ... و نه از اعجاز آن چشم های آشنــــــا... از دلتنگی ها هم که بگذریم، بی تو بودن ... تنها اتفاق این روزهای من است ...
Hami ܓܨܓღ
در نبــــــــودنت چیزی دارد رها می شود در عمق جــــــــانم ... چیزی دارد مرا می برد؛ در ازدحام لایه های خیس درد یادت اما همیشه با من است ...
Hami ܓܨܓღ
به تو که فکر میکنم، قند توی دلم آب میشود! ولی نمیفهمم چرا اشکهایم شورند اینقدر!!! عجب شورهزاریست خاکِ تنم! ... هوایت که به سرم میزند دیگر در هیچ هوایی، نمیتوانم نفس بکشم! عجب نفسگیر است هوایِ بی تویی!!! ... پایِ تو که به میان میآید دیگر پایِ رفتن ندارم! ... حرفِ تو که میشود، هیچ حرفی برای گفتن! ... مرا قدم بزن در پیادهروهایی که تمام نمیشوند! مرا بگو با لبهایی که تکلم نمیدانند!
Hami ܓܨܓღ
چنان توانایی که باور نتوانی کرد.به کارهایی قادری که هرگز تصورشان نمیکردی میندیش که نمیتوانی بیندیش که می توانی
Hami ܓܨܓღ
گريه شايدزبان ضعف باشد، شايدخيلى کودکانه، شايدبي غرور.. اماهروقت گونه هايم خيس ميشود مى فهمم.. نه ضعيفم.. نه کودکم.. بلکه پر از احساسم...
Hami ܓܨܓღ
چـــَنـــد صَـــبــاحـــی استـــ اجـــاقـــِ چــِشمــانَمـــ کـــور شدهــــ استــــ!!! دیـــگــــر نَهـــ اَشکــــی دَر چـــِشمـــانَمـــ، نَهـــ بُغـــضــــی دَر گـــِلــویَمـــ اســـت.
Hami ܓܨܓღ
هیــس ! كــــمی آرامــــتـــر تنـــــها شــــو بی صـــــدا تــــر بـــشــــكــــن آهــــســــتــــه تـــر سراغـــــش را بگـــــیـــــر مـــمــــكــن است بــــیـــدار شــــود وجــــــــدان نــــــداشتــــــه اش !
گاهی وقتا ناخواسته میشینی پای حرفای یکی آرومش میکنی انقد آرومش میکنی که همه زندگیشو بهت میگه
12 سال و 11 ماه و 6 روز و 13 ساعت و 18 دقيقه قبلروز بعد میشینی پای حرفاش کم کم میبنی خیلی درد داره تو زندگی... میشی همدردش...کم کم میبینی هر روز دوس داری باش حرف بزنی... یه مدت میگذره میشه همه زندگیت میشه تمام وجودت...ازت دوره ولی هر لحظه حسش میکنی...همش تو مخته که بری از نزدیک ببینیش دوری هرجفتشونو اذیت میکنه...جفتشون همو دوس دارن ولی خیلی فاصلس بینشون...هر چی تلاش میکنن نزدیک شن ولی دورو دورتر میشن...یکیشون خیلی تلاش میکنه که بهش نزدیک شه... «چه روزی بود» با هزارتا مشکل خونوادرو میپیچونی که بری پیش زندگیت بری پیش عمرت بری پیش همه کست...بلاخره موفق میشه بره پیشش...قم-تهران-ترمینال غرب-مترو-چهارراه ولیعصر-اتوبوس-پارک ساعی...ضربان قلب 1000 از دور میبینیش...استرس زیاد نمیذاره بری جلو...آخ...دلو میزنی به دریا میری جلو...دست دراز میکنی سمتش... دستاشو میاره جلو... هنوز حسش میکنم... اولاش صدات بیرون نمیاد یکم که راه میری ضربان قلب تعادل پیدا میکنه...آخ اون قدمای اول که از پله های پارک میری بالا... میری تو پیاده رو نمیدونی از کجا شروع کنی نمیدونی چی بگی فقط دوس داری نگاش کنی آهنگ صداش قشنگترین موسیقی به گوشته... یه لنز لعنتی چشای خوشگلشو اذیت میکنه چشای خوشگلش هی خیس اشک میشه دل نداری تو چشاش نگاه کنی... باید بریم سراغ لنزاش تو میدون انقلاب بود فک کنم... انقد دوس داری بغلش کنی ولی نمیشه... داغی آفتابو بهونه میکنه که بادستای نازش سرتو دست بکشه بگه قربون سرت برم چقد داغ شده... بعد یکی دو ساعت پیاده روی با عمرت میرسی مغازه عینک فروشی واسه تعویض لنزای لعنتی... بعد از اونجا میریم سمت پارک لاله... آها بستنیم خوردیم...اونجا پرسیدی ادکلنت چیه؟!... (امیدوارم تواَم یادت باشه) رسیدیم پارک لاله... یه صندلی تو سایه یکم خنده شوخی... یکم نگاه های من تو چشاش...یکم خجالتش...یکم شیطنتاش... (آب معدنی یادته) ریختی روصورتم...
دارم اذیت میشم بسه دیگه
12 سال و 11 ماه و 6 روز و 13 ساعت و 18 دقيقه قبلرسیدیم ته خط ته خط ینی لحظه ی خدافظی با یه دل درد رفتی سمت اتوبوس که سوارش شی وای بغض خفم میکرد مثه الان... خدافظی کردورفت دور شدو دیگه تو دیدم نبود منم داغون رفتم سمت مترو ترمینال غربو قم خونه عمو بهترین روز عمرت زود تموم شد خیلی زود ولی عوضش خاطرش خیلی میمونه به همینش زندم
12 سال و 11 ماه و 6 روز و 13 ساعت و 18 دقيقه قبلفک کنم 10 ماه یا بیشتر باهم بودیم تموم زندگیم بودو هستو خواهد بود
خیلی اذیتش کردم خیلی
یه جاهایی اشکشم درآوردم ازت معذرت میخوام تو عمرم هیشکسو مثه تو نخواستم اگه یه وقتایی اذیتت کردم از رو تعصبی بود که رو تو داشتم
به هر حال بیخیال الان ته دوستیمونه ینی ته زندگیمه 10 روزه رفتی البته تو میگی من رفتم ولی من هستم تا تهشم هستم واسه همینم هست که میخوام جونمو بدم بهت ثابت کنم تا تهش بودمو تو کم آوردی
اشکایی که ریختیو تلافی کردی 100 برابرشو اشکایی که بخاطر تو ریختمم دوس دارم
نمیتونم زنده باشمو ببینم یکیو جای من ببوسی یکی جای من بغلت باشه
خواستم بگم تو این 10 روز که ازم خبر نگرفتی شبو روزم خوندن اس ام اسامون نگاه کردن عکسامون حموم زیاد رفتم که این اشکا بریزهو سبک شم ولی هنوز سنگینه این دلم...این 10 روز آبرو برام نموند دو سه روز اولشو زدم بیرون (پنجه های مردونه زیر گوشم... خون گوشه لبم)
خدا اون بالا نشستهو شاهده که این پست حرف به حرفش با اشکام بود
آی بند نمیاد لامصب آخ قربون حامی گفتنت برم قربون اوهووووم گفتنت برم قربون زور زدنت برم
خیلی بد کردی باهام حقم نبود نیلو...
دیگه نمیشه ادامه داد...
همیشه عشقم میمونی...
12 سال و 11 ماه و 6 روز و 13 ساعت و 17 دقيقه قبل