Hami ܓܨܓღ
لاشخور:لاشخوری بود که منقار در پاهای من فرو میکرد. پیشتر چکمهها و جورابهایم را از هم دریده بود و حال به گوشت پاهایم رسیده بود. پس از هر نوک چند بار ناآرام به گرد سرم میچرخید و باز کار خود را از سر میگرفت. اربابزادهای از کنارم میگذشت. زمانی کوتاه به تماشا ایستاد. میخواست بداند چرا وجود لاشخور را تحمل میکنم. گفتم: «از دستم کاری برنمیآید. لاشخور از راه رسید و شروع به نوک زدن کرد. مسلماً کوشیدم او را برانم، حتی خواستم خفهاش کنم. اما چنین حیوانی بسیار نیرومند است. میخواست به صورتم بپرد. این بود که بهتر دیدم پاهایم را قربانی کنم و حالا پاهایم تقریباً به تمامی از هم دریده شدهاند.» اربابزاده گفت: «از اینکه اجازه میدهید اینطور زجرتان بدهد تعجب میکنم. تنها با شلیک یک گلوله کار لاشخور تمام است.» پرسیدم: «راستی؟ شما این کار را میکنید؟» اربابزاده گفت: «با کمال میل. فقط باید به خانه بروم و تفنگم را بیاورم. میتوانید نیمساعتی منتظر بمانید؟» گفتم: «نمیدانم.» و لحظهای از درد به خود پیچیدم. سپس گفتم: «خواهش میکنم بههرحال تلاشتان را بکنید.» اربابزاده گفت: «بسیار خوب،
Hami ܓܨܓღ
ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده ای بروی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم زآلودگی ها کرده پاک فروغ فرخزاد
Hami ܓܨܓღ
عاقبت بند سفر پایم بست می روم ، خنده به لب ، خونین دل می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل فروغ فرخزاد
Hami ܓܨܓღ
گفتم خموش (آری) و همچون نسیم صبح لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم در سینه هیچ نیست بجز آرزوی تو فروغ فرخزاد
Hami ܓܨܓღ
زندگی آیا درون سایه هامان رنگ می گیرد؟ یا که ما خود سایه های سایه های خود هستیم؟ فروغ فرخزاد
Hami ܓܨܓღ
من نمی خواهم سايه ام را لحظه ای از خود جدا سازم من نمی خواهم او بلغزد دور از من روی معبرها يا بيفتد خسته و سنگين زير پای رهگذرها فروغ فرخزاد
Hami ܓܨܓღ
امشب به قصه دل من گوش می کنی فردا مرا چو قصه فراموش می کنی فروغ فرخزاد
Hami ܓܨܓღ
عاقبت خط جاده پایان یافت من رسیده ز ره غبار آلود تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ شهر من گور آرزویم بود فروغ فرخزاد
Hami ܓܨܓღ
این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گیریزی زمن و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم فروغ فرخزاد
Hami ܓܨܓღ
هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد كرد فروغ فرخزاد
Hami ܓܨܓღ
هر چه دادم به او حلالش باد غير از آن دل كه مفت بخشيدم دل من كودكي سبكسر بود خود ندانم چگونه رامش كرد او كه ميگفت دوستت دارم پس چرا زهر غم به جامش كرد فروغ فرخزاد
Hami ܓܨܓღ
همه هستی من آیه تاریكیست كه ترا در خود تكرار كنان به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد فروغ فرخزاد
Hami ܓܨܓღ
کسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد کرد کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردني ست فروغ فرخزاد
Hami ܓܨܓღ
اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور و يك دريچه كه از آن به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم فروغ فرخزاد
Hami ܓܨܓღ
اگر روزي خيانت ديدي،بدان که قيمتت بالاست .چارلی چاپلین
گاهی وقتا ناخواسته میشینی پای حرفای یکی آرومش میکنی انقد آرومش میکنی که همه زندگیشو بهت میگه
12 سال و 11 ماه و 1 روز و 23 ساعت و 37 دقيقه قبلروز بعد میشینی پای حرفاش کم کم میبنی خیلی درد داره تو زندگی... میشی همدردش...کم کم میبینی هر روز دوس داری باش حرف بزنی... یه مدت میگذره میشه همه زندگیت میشه تمام وجودت...ازت دوره ولی هر لحظه حسش میکنی...همش تو مخته که بری از نزدیک ببینیش دوری هرجفتشونو اذیت میکنه...جفتشون همو دوس دارن ولی خیلی فاصلس بینشون...هر چی تلاش میکنن نزدیک شن ولی دورو دورتر میشن...یکیشون خیلی تلاش میکنه که بهش نزدیک شه... «چه روزی بود» با هزارتا مشکل خونوادرو میپیچونی که بری پیش زندگیت بری پیش عمرت بری پیش همه کست...بلاخره موفق میشه بره پیشش...قم-تهران-ترمینال غرب-مترو-چهارراه ولیعصر-اتوبوس-پارک ساعی...ضربان قلب 1000 از دور میبینیش...استرس زیاد نمیذاره بری جلو...آخ...دلو میزنی به دریا میری جلو...دست دراز میکنی سمتش... دستاشو میاره جلو... هنوز حسش میکنم... اولاش صدات بیرون نمیاد یکم که راه میری ضربان قلب تعادل پیدا میکنه...آخ اون قدمای اول که از پله های پارک میری بالا... میری تو پیاده رو نمیدونی از کجا شروع کنی نمیدونی چی بگی فقط دوس داری نگاش کنی آهنگ صداش قشنگترین موسیقی به گوشته... یه لنز لعنتی چشای خوشگلشو اذیت میکنه چشای خوشگلش هی خیس اشک میشه دل نداری تو چشاش نگاه کنی... باید بریم سراغ لنزاش تو میدون انقلاب بود فک کنم... انقد دوس داری بغلش کنی ولی نمیشه... داغی آفتابو بهونه میکنه که بادستای نازش سرتو دست بکشه بگه قربون سرت برم چقد داغ شده... بعد یکی دو ساعت پیاده روی با عمرت میرسی مغازه عینک فروشی واسه تعویض لنزای لعنتی... بعد از اونجا میریم سمت پارک لاله... آها بستنیم خوردیم...اونجا پرسیدی ادکلنت چیه؟!... (امیدوارم تواَم یادت باشه) رسیدیم پارک لاله... یه صندلی تو سایه یکم خنده شوخی... یکم نگاه های من تو چشاش...یکم خجالتش...یکم شیطنتاش... (آب معدنی یادته) ریختی روصورتم...
دارم اذیت میشم بسه دیگه
12 سال و 11 ماه و 1 روز و 23 ساعت و 37 دقيقه قبلرسیدیم ته خط ته خط ینی لحظه ی خدافظی با یه دل درد رفتی سمت اتوبوس که سوارش شی وای بغض خفم میکرد مثه الان... خدافظی کردورفت دور شدو دیگه تو دیدم نبود منم داغون رفتم سمت مترو ترمینال غربو قم خونه عمو بهترین روز عمرت زود تموم شد خیلی زود ولی عوضش خاطرش خیلی میمونه به همینش زندم
12 سال و 11 ماه و 1 روز و 23 ساعت و 37 دقيقه قبلفک کنم 10 ماه یا بیشتر باهم بودیم تموم زندگیم بودو هستو خواهد بود
خیلی اذیتش کردم خیلی
یه جاهایی اشکشم درآوردم ازت معذرت میخوام تو عمرم هیشکسو مثه تو نخواستم اگه یه وقتایی اذیتت کردم از رو تعصبی بود که رو تو داشتم
به هر حال بیخیال الان ته دوستیمونه ینی ته زندگیمه 10 روزه رفتی البته تو میگی من رفتم ولی من هستم تا تهشم هستم واسه همینم هست که میخوام جونمو بدم بهت ثابت کنم تا تهش بودمو تو کم آوردی
اشکایی که ریختیو تلافی کردی 100 برابرشو اشکایی که بخاطر تو ریختمم دوس دارم
نمیتونم زنده باشمو ببینم یکیو جای من ببوسی یکی جای من بغلت باشه
خواستم بگم تو این 10 روز که ازم خبر نگرفتی شبو روزم خوندن اس ام اسامون نگاه کردن عکسامون حموم زیاد رفتم که این اشکا بریزهو سبک شم ولی هنوز سنگینه این دلم...این 10 روز آبرو برام نموند دو سه روز اولشو زدم بیرون (پنجه های مردونه زیر گوشم... خون گوشه لبم)
خدا اون بالا نشستهو شاهده که این پست حرف به حرفش با اشکام بود
آی بند نمیاد لامصب آخ قربون حامی گفتنت برم قربون اوهووووم گفتنت برم قربون زور زدنت برم
خیلی بد کردی باهام حقم نبود نیلو...
دیگه نمیشه ادامه داد...
همیشه عشقم میمونی...
12 سال و 11 ماه و 1 روز و 23 ساعت و 37 دقيقه قبل