*آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!* *افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"* * * *خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"* * * *تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال كنید* *من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم!*
ده حقیقت در مورد شما: 1)شما اکنون در حال خواندن این متن هستید! 2)شما متوجه شدید که این چه حقیقت مسخره ای بود! 4) شما دقت نکردید که من شماره ی 3 را رد کردم! 5) شما هم اکنون چک می کنید که آیا واقعاً 3 را رد کردید! ................. .6) شما دارید می خندید! 7)شما هم چنان در حال خواندن این نوشته هستید! 9) شما باز هم دقت نکردید که من هشت را رد کردم! 10)شما دارید چک می کنید و از برای اینکه دوباره این اشتباه را تکرار کردید می خندید!