hasty
این آقایون محترم همچین میگن دخترای امروزی آشپزی بلد نیستن ، خونه داری بلد نیستن ! یکی ندونه انگار خودشون مثل مردای قدیم میرن از صبح کار میکنن تا بوق سگ !! بابا شما ها رو که باید با بیل ساعت ۱۲ از زیر پتو بیرون آورد !!
hasty
چرخه ی زندگی مردهای امروزی: بچگی : مامان ذلیل.... جوانی: دوست دختر ذلیل .... میان سالی: زن ذلیل .... پیری: بچه ذلیل.... مرگ: ذلیل مرده
hasty
از یه دختر میپرسن: چرا شما به پسرا میگین BF؟ میگه: آخه مخفف کلمات: بدبخت فلک زده است
hasty
فرق باطری با مرد چیست؟ باطری اقلا یک قطب مثبت داره ولی مرد هیچ چیز مثبتی نداره ::
hasty
چرا مردها از زنهای خوشگل بیشتر از زنهای باهوش خوششون میاد؟ چون قدرت چشمهاشون بیشتر از قدرت مغزشونه
hasty
برای خریدن عشق هر کس هرچه داشت اورد دیوانه هیچ نداشت و گریست (گمان کردند چون هیچ ندارد می گرید) اما هیچکس ندانست که قیمت عشق اشک است و قیمت اشک عشق
hasty
گذشته كتابی است كه آن را باید بارها خواند و از آن تجربه آموخت. آینده كتابی است كه اكنون توسط تو نوشته می شود پس بكوش تا آنچه را كه می نگاری بعد از خواندنش لذت ببری
hasty
کسانی که به فکرمون هستن رو به گریه می اندازیم. ما گریه می کنیم برای کسانی که به فکرمون نیستن. و ما به فکر کسانی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمی کنن. این حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره. اگه این رو بفهمی، هیچوقت برای تغییر دیر نیست
hasty
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم
hasty
شعر توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم... و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاکستري اي... و تو به من ميگي رنگين پوست؟
hasty
خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد
hasty
گفتم زندگي چند بخش است؟؟ گفت:: دو بخش گفتم كدامند؟؟ گفت : كودكي، پيري گفتم: پس جواني چه شد؟؟ گفت : با عشق ساخت...... با بي وفايي سوخت..... با جدايي مرد
hasty
انسانیت ///گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند... ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند... از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند... ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانهای بدنام گفتند

14 سال و 2 ماه و 30 روز و 3 ساعت و 55 دقيقه قبل