حیدر
غضنفر میره از ملای محل میپرسه: ببخشید حاج آقا، با کفش میشه نماز خوند؟ حاج آقا میگه: نه برادر، نمیشه. غضنفر میگه: ولی من خوندم شد…….
حیدر
از غضنفر میپرسن: میگذاری پسرت بره دانشگاه؟ غضنفر میگه: آره، به شرطی که به درسش لطمه نزنه!!!
حیدر
از غضنفر میپرسن: ببخشید ساعت چنده؟ میگه: والله تقریباٌ سه و خورده ای. میپرسن: ببخشید، دقیقاٌ چنده؟ میگه: دقیقاٌ هفت و سی و یک دقیقه!! ..
حیدر
از غضنفر میپرسن: اسب سفید رستم چه رنگی بود و مال کی بود؟ جواب میده: مشکی بود و مال زورو بود.
حیدر
از غضنفر می پرسن : شهر شما چند ماه از سال سرده ؟ میگه : چهارده ماه !
میگن : چطوریه ، سال که دوازده ما بیشتر نیست !؟
میگه : آخه تا دو ماه بعد از عیدم اینجا سرده !!!
حیدر
هواپیما داشت سقوط میکرد و همه مسافرها داشتند داد و بیداد و جیغ و فریاد میکردند جز غضنفر. یکی بهش میگه: تو چرا هیچ داد و فریادی نمیکنی؟ میگه: چرا داد و فریاد بکنم؟ میگه: آخه هواپیما داره سقوط میکنه. غضنفر میگه: خو ب سقوط کنه، فدای سرم، هواپیما که مال بابام نیست

15 سال و 25 روز و 8 ساعت و 24 دقيقه قبل
15 سال و 25 روز و 8 ساعت و 21 دقيقه قبل