حیدر
سرنوشت حقیقت... روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود...
حیدر
e to mamanam shi...june man...toro khoda...akhe kheyli khabam miad...mikham tu baghalet bekhabam...mamanie khubam...mamane khodam...mamani baram ghese migi...midunam sanga harf nemizanan...hamin juri goftam...rasti mage to ghalb nadari...chera tap tap nemikone...ghadre madaretun ro bedunin...
حیدر
هیچ كس زنده نیست شونصد سال پیش كه دانشجو بودم، بعضی از اساتید خوشحال عادت به حضور و غیاب داشتند.تعدادی هم برای محكم كاری دو بار این كار را انجام میدادند، ابتدا و انتهای كلاس كه مجبور باشی تمام ساعت را سر كلاس بنشینی. هم رشته ای داشتم كه شیفته ی یكی از دختران هم دوره اش بود.هر وقت این خانم سر كلاس حاضربود، حتی اگر نصف كلاس غایب بودند، جناب مجنون می گفت:استاد همه حاضرند! و بالعكس، اگر تنها غایب كلاس این خانم بود و بس، می گفت:استاد امروز همه غایبند، هیچ كس نیامده! در اواخر دوران تحصیل ازدواج كردند و دورادور می شنیدم كه بسیار خوب و خوش هستند. امروز خبردار شدم كه آگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ كرده است: هیچ كس زنده نیست ...همه مردند