به دختر کوچکش گفت: رقیه جان! عمه اینا که اومدن اینجا، جلوی #زهرا نیای دست دور گردنم بندازی یا بشینی روی پاما! خب؟ #بابایی#هم#صدام#نزن....(برای قلبِ بی قرارِ همه دخترایِ خیلی بابایی که از باباشون فقط یه پلاک وچنتاعکس مونده:اللهم صل علی محمد وآل محمد)
@*.ღ·´☁·´ℳäɧŧ∂ß ·´☁´·ღ.* بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود کاش قلبها در چهره بود اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم دنیا را ببین بچه بودیم از آسمان باران می آمد بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید! ****