امیرحسیــن :-)
آخرین ساعات عمر است و آمد قاتلی /چند ضربه با لگد بر پیکرش زد قاتلی /استخوان ترقوه سالم اگر مانده هنوز /آنقَدَر زد تا شکست با ضرب ممتد قاتلی...
امیرحسیــن :-)
حرف حق زد چقدر نیزه به خوردش دادند /آب می خواست سر نیزه به خوردش دادند/ حرف حق زد دهنش را پر خون کرد سنان/ نیزه در حلق حسین کرد و درآورد سنان /لگد از بغض علی بر سر و بر روش زدند /جلوی مادر من چکمه به پهلوش زدند /با سر نیزه نشین وارد شهرش کردند...
امیرحسیــن :-)
از کوفه سلاح و سنگ و تیر آوردند /یک بغض نهفته از غدیر آوردند /دیدند کسی دور و برش نیست/ زدند آقای مرا غریب گیر آوردند
امیرحسیــن :-)
از دنیای شما تنها کمی اکسیـــــژن می خواهم و دستمالی برای ســـــــرفه هایم ...
امیرحسیــن :-)
«هم قد گلوله توپ بود گفتم: چه جوری اومدی اینجا؟ گفت:با التماس! گفتم:چه جوری گلوله رو بلند میکنی میاری؟ گفت:با التماس! به شوخی گفتم،میدونی آدم چه جوری شهید میشه؟ لبخندی زد و گفت:با التماس! تکههای بدنش رو که جمع میکردم،فهمیدم چقدر التماس کرده...».
امیرحسیــن :-)
اين وسط چندتا حرامزاده بدني ريز ريز ميكردند /با لباسي كه از تنش كَندند /تيغشان را تميز ميكردند