آن قدر ذهنم آشفته و درگیر است که نمیدانم از کجایش بنویسم. نمی دانم از آنجا که دوتایی شان با فضاحت در خیابان راه می رفتند و گامهایشان به هم می پیچید و با قهقهه به آغوش هم فرو می رفتند بنویسم یا از آنجا که چند بی غیرت ایستاده بودند و به رژه زنی که از کنارشان عبور می کرد، با دهانی باز نگاه می کردند و عربده می کشیدند! از کجا بنویسم؟
دلم خیلی تنگ شده واسه روزایی که خیلی دلت برام تنگ میشد. همون روزایی که اگه چند دقیقه دیر میکردم کلی شاکی میشدی و گله میکردی. دلم واسه خنده ها و مسخره بازیامون خیلی تنگ شده شاید باورت نشه حتی دلم تنگ شده واسه دعوا کردنات که بعدش مثل بچه کوچولو ها بغض کنم و تو بغلم کنی. یعنی توام گهگاهی دلت برام تنگ میشه ؟
شده بعضی وقتا یهو فکر کنی دیگه دوستش نداری؟ به خودت می گی اصلاً واسه چی دوستش دارم؟ مگه کیه؟ مگه واسم چیکار کرده؟ مگه چی داره که از همه بهتر باشه؟ ...بعد به خودت می خندی که اصلاً واسه چی اینقدر خودتو اذیت کردی؟ یهو، یه چیزی یادت میاد.... یه چیز خیلی کوچیک.... یه خاطره.... یه حرف.... یه لبخند.... یه نگاه... یه بغل... و بعد.... همین.... همین کافیه تا به خودت بیای و مطمئن بشی که فــــــــــــقط اونــــــــــــو دوست داری و نمی تونی فراموشش کنی ..
اگر احيانن 1% من #مخاطب#خاص کسي هستم خب از همین تیریبون اعلام میکنم رو درواسي نکن عزيزم بيا اعلام کن یا حد اقل لایک کن تا بشينيم پاي ميز مذاکره ... غير مستقيم که نميشه ، عصر عصره گفتگو و رايزنيه