ژولیت
بگو بیهوده نیست فاصلهی آبُ سراب... بگو سپیدی ِ کاغذ، بیهوده نیست...
ژولیت
و گفت : « بنگ، بنگ! » و دنیا را آفرید.
ژولیت
این آخریها دیوانه شده بود! بعد از من دیوانه شده بود... ذکر میگفت:«یا لبهاش... یا لبهاش..»
ژولیت
امشب تمام خاطرات با تو بودن را فروختم به لبخندی و آرامشی! گور ِ بابات!
ژولیت
دستهایت هیچگاه برایِ من نبودهاند و چشمهایت... و چشمهایت، هم!
ژولیت
چیزی در من پرسه میزند که، تو نیستی!
ژولیت
خالی میشود پس ِ دلم، وقتی در من میشکنی...
ژولیت
«آیدا پشت پنجرهها ایستاده بود. و من واقعاً نمیدانستم بعدها چه خواهد شد.»
ژولیت
من آشکارا دیدم که دستهایش میلرزید. و لبش هم.
ژولیت
«پدر راست میگفت : «زمانی که آدم ثروتمند میشود، در هر سنی باشد احساس ِ پیری میکند!». پیر شده بود!»
ژولیت
بعدها بادم آمد که (سالها پیش) خراب ِ عشق شده بود.
ژولیت
من روزنامهای داشتم که هیچگاه فرصت نکردم بخوانمش!
ژولیت
بدیش این بود که اجازه نداشتی او را از گونه ببوسی!
ژولیت
«تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد.»
ژولیت
«چرا قشنگترین دختر دنیا، شیدایِ برادرم شده؟»
ر هــ ـــا
15 سال و 26 روز و 4 ساعت و 57 دقيقه قبل