keyvan
«زندگي من مثل شمع خرده خرده آب ميشود، نه اشتباه ميکنم، مثل يک کنده هيزم تر است که گوشه ديگدان افتاده و به آتش هيزمهاي ديگر برشته و ذغال شده، ولي نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم ديگران خفه شده.»
keyvan
مرد که باشي عادت ميکني به نارو خوردن عادت ميکني به اينکه حوايت برود با آدم ديگري و تنها دلخوشي تنهاييت، تنهايت بگذارد و بي حوا شوي و بي هوا شوي ... هم نفست که براي ديگري نفس بکشد تو ديگر نفس نداري براي ادامه و اينجور مُردنِ مرد, نهايت نامردي است
keyvan
تمامِ قنـــــــــــدهاي توي دلم را آب کردم براي تو؛ براي تو که چايت را هميشه تلـــــــــــخ ميخوري! ... خاک بر سرت...!
keyvan
انسان ها هر از چند گاهي ، از جايي مي افتند ...! از لبه ي پرتگاه ... از پا ... از نفس ...ازاين ور بوم ... از دماغ فيل ... از چاله به چاه ... از عرش به فرش ... از چشم ... ازچشم ... از چشم ...! امان از چشم
keyvan
هيچ انتظاري ازکسي ندارم، و اين نشان دهنده قدرت من نيست! مسئله ، خستگي از اعتمادهاي شکسته است