دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

ا.ب

دنبال‌شدگان

دنبال‌کنندگان

(29 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

ا.ب
ا.ب

از لای در داخل اتاق را دید می زنم ، خواهرم با یک مرد غریبه روی تخت دراز کشیده ، مرد نفس نفس می زند ، خواهرم با ترس می گوید : یواش ممکن است برادرم بیدار شود...نه ... نه باورم نمی شود ... باورم نمی شود که او اینگونه خرج ما را در می آورد ...

ا.ب
ا.ب

خیلی از آدمها فقط ادا در میارند ، می گند با تو می مونیم ، تا آخر می مونیم اما وقتی پشت سرت را نگاه می کنی می بینی هیچ کدوم نیستند ، سر همون پیچ اول ناپدید شدند ، من ازاینها زیاد دیدم ، زیاد ... تا دلت بخواد ، به خیلی هاشون گفتم من به دردتون نمی خورم ، گفتند نه .... گفتند مگه چته ، گفتم دنبالم میایید و بعد غالم می گذارید ، گفتند نه مگه میشه ، اما حالا چی ... هیچ کس نیست ... هیچ کس ...

ا.ب
ا.ب

چقدر بی ربط شده ام ، هیچ چیز من بهم نمی خورد ، سرتا پا تناقضم ، صبح گناه می کنم شب توبه ، هاه ... چه کسی باور می کند...

ا.ب
ا.ب

وقتی دیگر حوصله ات را نداشته باشند می روند دنبال یک نفر دیگر این جماعت راه راه خط خطی.

این ارسال را بازنشر کرده است.
ا.ب
ا.ب

شاید مشکل من این است که عاشق نیستم ، دل داده نیستم ، شاید مشکل من این باشد که یک دیوانه ام ، یک مجنون ، چه کسی می داند ؟ بگذار همینطور باقی بمانم.

ا.ب
ا.ب

امروز سالگرد وفات من است ، هیچ کس این را نمی داند ولی من خوب می دانم. مرگ این اکثیر سیاه تلخ مزه .

ا.ب
ا.ب

من فکر می کنم هنوز فرصت دارم ، فکر می کنم به انتهای راه نرسیده ام ، چه فکر اشتباهی ، چه باور غلطی ، هاه ... هاه ...

ا.ب
ا.ب

مشهدی مراد برای دیدن دخترش به شهرستان رفته بود ، ولی نمی دانست که او در پارتیهای شبانه شهر پلاس است و چیزی از اصالتش باقی نمانده.

ا.ب
ا.ب

فقط پیرمرد بود که آدرس قبر دخترک را داشت ، پشت یک جنگل سرد و سر به تو که مو را به تن آدم سیخ می کرد ... اینجا گور دختری بود که برای همیشه خودکشی کرده و مرده بود

ا.ب
ا.ب

من به حال خودم تاسف می خورم ، باورم نمی شود که انقدر مستاصل و بیچاره شده ام ، همه به من می خندند ، همه مرا مسخره می کنند.

ا.ب
ا.ب

من یک فاخته ام ، یک فاخته دیوانه که گوشه ای کز کرده و آرام نفس می کشد ، هاه ... چقدر مسخره ... چقدر مضحک ...

ا.ب
ا.ب

سرم گیج می رود ، می خواهم زمین بخورم ، یکدفعه چشمم به یک اسلحه می افتد یک فکر بکر به سرم می زند ، چقدر خوب چقدر لذت بخش ...

ا.ب
ا.ب

از شدت نا امیدی و یاس مثل یک مار به دور خودم می پیچم ، نفسهایم بوی مرگ می دهد ، چراغهای اتاقم را خاموش کرده ام مگر اندکی از هوشیاریم کاسته شود ولی انگار بی فایده است ، انگار این افکار تیره و تار نمی خواهد دست از سرم بر دارد ، اوایل فکر می کردم اشتباه نکرده ام، فکر می کردم این اکثیر سیاه تلخ مزه که مثل شرابی سرخ در رگی و پی من جریان پیدا کرده است می تواند دردهای درونی مرا التیام بخشیده ،مایه نجاتم شود ولی به مرور و به تدریج متوجه شدم باز هم اشتباه کرده ام ... چه زندگی بیهوده ای ، چه امیدهای بی خودی ...

ا.ب
ا.ب

بگذار فکر کنند من یک دیوانه ام ، بگذار دلشان خوش باشد ، مهم این است که من می فهمم.

ا.ب
ا.ب

درب اکثر مغازه ها مانکن های به چشم می خورد که گویی می خواهند با نگاه های سرد و خسته یشان چیزی را زمزمه کنند ولی انگار نفس در گلویشان بریده است ... هیچ کس نمی داند چه بلایی بر سرشان آمده است ، هیچ کس از راز سر بمهر این انسانهای خیره به جاده خبر ندارد ... ساکت و خموش سر در گریبان هم فرو برده اند و آهسته گریه می کنند ... ولی من می دانم که همه آنها در یک اقدام بی سابقه و کم نظیر دست به خودکشی زده و برای همیشه مرده اند ...