كامياب
مترسك آنقدر دستهایت را باز نكن كسی تو را در آغوش نمیگیرد ........
كامياب
بی تو شاید باید از آن کوچه گذر کرد
كامياب
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم هر لحظه جز این دستِ مرا مشغـلهای نیست
كامياب
آشناهایم غریبه هایی هستند... که تنها اسمشان را میدانم....
كامياب
در می زند پرنده ی غمگین با نوکش برای رفتن...
كامياب
آخ كه درد دارم درد من از تو غریبترم من میان این همه از توی تنها هم تنهاترم آخ ....كمتر لگد بزن تنهایی
كامياب
پشت شیشه برف میبارد در سكوت سینه ام دستی دانه اندوه میكارد مو سپید آخر شدی ای برف تا سرانجام چنین دیدی در دلم باریدی ... ای افسوس بر سر گورم نباریدی چون نهالی سست میلرزد روحم از سرمای تنهایی میخزد در ظلمت قلبم وحشت دنیای تنهایی دیگرم گرمی نمی بخشی عشق ای خورشید یخ بسته سینه ام صحرای نومیدیست خسته ام ‚ از عشق هم خسته
كامياب
صندلی تنهائی هایم با نشستن تو هم پر نشد...
كامياب
خداوندا !!! دلم ابری است... !!! هوای گریه دارد چشمهای من دلم اندوه را ازخانه می راند اگر باران ببارد باز ... !! خداوندا!! دلم درپشت دریایی پر از حسرت غریبانه شده غرق...!! تنم تاب چنین کوه بزرگی را ندارد روی دوش خود خداوندا به گوش ابرها آرام بخوان: باران ... باران ... باران ... !!!! دلم ابری است ... !!
كامياب
چیزی از من نپرسید! از او نگویید! سکوتم را نشکنید! آخر چه می دانید؟ چه دردی پشت بغض دارم؟ آخر چه می دانید؟!!!!
/35/
13 سال و 4 ماه و 17 روز و 2 ساعت و 4 دقيقه قبل
13 سال و 4 ماه و 17 روز و 2 ساعت و 2 دقيقه قبل