khashayar
خدا خیر بدهد کفش های بندی را… که رفتنت را حتی دقیقه ای به تأخیر می اندازد…
khashayar
حکایت ما آدم ها … حکایت کفشاییه که … اگه جفت نباشند … هر کدومشون … هر چقدر شیک باشند … هر چقدر هم نو باشند... تا همیشه … لنگه به لنگه اند … کاش … خدا وقتی آدم ها رو می آفرید … جفت هر کس رو باهاش می آفرید … تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها … به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند
khashayar
چه نقاش ماهری است فکر و خیال..... وقتی که دانه دانه موهایت را سفید می کند
khashayar
گنجشک میخندید به اینکه چرا هرروز بی هیچ پولی برایش دانه میپاشم... من میگریستم به اینکه حتی اوهم محبت مرا از سادگی ام میپندارد