❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
در هم تنیده شدیم! باور نداری به تنت نگاه کن!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
کویر تنت را به باران زدند تن آسمان از عطش جان گرفت تو می رفتی و چشم من چشمه بود و من خیس بودم که باران گرفت
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
و من برگ بودم که طوفان گرفت و دیدم که این قصه پایان گرفت بهار تو آمد به دیدار من و آخر مرا از زمستان گرفت
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
کسی از خود نمی پرسد و ما نیز از خود نمی پرسیم و ما جوابی در پاسخ به آنها نخواهیم داشت که چرا ؟ واقعا چرا ؟ پلنگ صورتی با اینکه لخت بود ولی چیزی ازش معلوم نبود
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
برای “تظاهر” به دلبستگی دیگر بهانهای ندارم! چقدر غریب و مبهم….. چه حس مشکوکی !!! من و او دیگر “ما” نیستیم… و من حتی دلتنگش نمیشوم انگار تمام آن روزها کابوس شکنجهای مزمن برای روح بی قرار و سر کش من بود مثل پرندهای فراری از قفس احساس رهایی میکنم
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
چه خوش خیال بودم…. که همیشه فکر می کردم در قلب تو محکومم……. به حبس ابد!! به یکباره جا خوردم….. وقتی زندانبان به یکباره بر سرم فریاد زد…. ……هی… تو…. آزادی!…. و صدای گام های غریبه ای که به سلول من می آمد…..!!!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
سردم شده است و از درون می سوزم
حالا شده کار هر شب و هر روزم
تو شعر مرا بپوش سرما نخوری
من دکمه ی این قافیه را می دوزم !
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
وقتی کسی صادقانه بهت عشق هدیه میکند و تو پس میزنی منتظر باش تا قلبتو به کسی هدیه کنی و اون تو رو پس بزنه . . .
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
لحظه هایی هست که دلم برایت تنگ می شود، اسم این لحظه ها را گذاشته ام... همیشه!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
روزی میرسد... در حسرتم بمانی . در روزی بارانی . من در اوج و تو در ویرانی... یه روزی صادقانه صدات کردم . عاشقانه نگات کردم. حالا عاجزانه نگام می کنی . با حسرت صدام می کنی اما فقط ....................... برو