Mehdi I
اما عقل میگوید دلیلی برای نیامدن ندارد! برای برگشتن آماده میشوم «عجیب آشفته ام !نمیدانم او را دوست دارم یا ضربانی که در آمدن ونیامدنش مراغرق در بودن میکند. حالا میفهمم چقدر عشق از عاشق ومعشوق عزیزتر ون[!] تر وناب تر آفریده شده است.
Mehdi I
زمان سخت میگذرد انگار او نیز فهمیده است چقدر دویدنش را دوست دارم وحالا ناز میکند. زمان که از قرارمان عبور میکند اضطرابی عظیم در من بروز میکند. حالا فکرم به سرعت نورمدام طلوع وغروب میکند
Mehdi I
سلااااااااااااممممممممممممممممممممم من آمدم ناهار کتلت داشتیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فکر کنم طرف جوش داشت
Mehdi I
مثل همیشه در حال ترمیم هستیم پس موردی نیست !
Mehdi I
اخه من نمی دونم سرما خوردگی به گیجی چه ربط داره !
Mehdi I
توي يك جنگل تن خيس كبود يه پرنده آشيونه ساخته بود خون داغ عشق خورشيد تِو سرش جنگل بزرگ خورشيد رو پرش تو هواي آفتابي روی درختا ميپريد تنشو به جنگل روشن خورشيد مي كشيد تا يه روز ابرای سنگين اومدن دنياي قشنگشو به هم زدن هر چي صبر كرد آسمون آبي نشد ابرا موندند هوا آفتابی نشد بس كه خورشيدشو تو زندون سرد ابرا ديد يه دفعه ديوونه شد از توي جنگل پر كشيد زندگي شو توی جنگل جا گذاشت رفت ورفت ابرا رو زير پا گذاشت رفت و عاقبت به خورشيدش رسيد اما خورشيد به تنش آتيش كشيد اگه خورشيد يكي تو آسمونه مرغ عاشق رو زمين فراوونه روزی يكي به بالا چشم مي دوزه ميره با اين كه ميدونه مي سوزه من همون پرنده بودم كه يه روز خورشيدو ديد اسم من يه قصه شد اين قصه رو دنيا شنيد
Mehdi I
بریم برای دل تو من یه قاصدک تو یه شکلات برای دل من بخر