در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند.
و بدینترتیب همدیگررا حفظ کنند.ولی خارهایشان یکدیگررادر کنار هم زخمی میکرد. مخصوصا که وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند.بخاطر هیمن مطلب تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند.و بهمین دلیل از سرما یخ زده میمردند.
ازاینرو مجبور بودند برگزینند.یاخارهای دوستان را تحمل کنند و یانسلشان از روی زمین بر کنده شود.دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتراست.
و این چنین توانستند زنده بمانند.
بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید.
قرار ما، غروب خاکستریِ یکی از همین چندشنبه های لعنتی، کنار همان نیمکت سیمانی؛ تا آن وقت، من هم هر شب پشت خوابگاه، همه ی سیگارهای جهان را دود میکنم... آتش به آتش.......
زمان،طولانی می شود برای کسانی که غصه دارند،کوتاه می شود برای کسانی که شاد هستند،دیر می گذرد برای کسانی که منتظر هستند،زود می گذرد برای کسانی که عجله دارند،اما ابدی می شود برای کسانی که عاشق هستند....
دیوانه ام ... کم دارم.دو تخته...که زیر سر تو بگذارم.موهایت را به آن،با فاصله ببندی تا من گیتار به دست ِدیوانه ای باشم..که سمفونی خنده هایت را به بتهوون فخر بفروشم
من تشنه ام آتشم... آن اقيانوس را در جانم سراريز كن! آن آتشفشان ديوانه را زنجير از دهانش برگير و همه را يك جا بر سرم بريز! بگذار بسوزم! بگذار در آن آتش هاي سيال بگدازم! مترس...! آن همه را اين همه در سينه ات پنهان مكن! به جان من بريز! اين همه در انديشه ي سلامت و راحت من مباش! مي خوام در آن چه تو مي گدازي، بگدازم. بگو،بريز،دهانت را بگشاي اي قله ي سنگي آتشفشان! خاموشي تو مرا در كنارت بيشتر مي گدازد... من ديگر تحمل ندارم آن زندان بزرگ را بشكن...