شک نکن به امتداد ِ تنهاییم... حتی در در جهانی دیگر ...موازی با چند آغوشی های تو ...!! حتی در همین روزها ... مظلومیت ِ سیاه... در ازحام 11 رنگ دیگر در بوم نقاشی ... فلاشی که بی کسی ِ شاعر را درست نشانه نمی رود... و عکاس خوب از اوج این تنهایی خبر دارد ...! وقتی که با بریدن نگاتیو ها و کنار هم چیدن تنها... میتوان من و تو را ... در یک قاب ِ بی خطر به رخ کشید...!!!
دیوانه که باشی ... سهمت از دنیا همین می شود ... که پیک هایت را به دلخوشی دیگری بزنی... و مستی را به انفرادی ببری... اما آلزایمر به خورد خاطراتی نمی دهی... که غربت را پای مستی رعایت می کند...
با هم خداحافظی کردیم!...رفتی ولی من همونجا ایستادم... ایستادم و رفتن تورو نگاه کردم... دست کرده بودی تو جیب هات و آروم آروم دور میشدی... نمیدونستی که من نرفتم!... نمیدونستی که ایستادم و دارم نگاهت میکنم!... برنگشتی پشت سرت رو هم نگاه نکردی... سرت رو انداخته بودی پایین و دور میشدی!...وای وای وای!!...نمیدونستی که چقدر زیبا بودی!...چقدر زیبا راه میرفتی!... همون موقع بود که دوباره باهات دوست شدم
دیگر مرا مخوان ، صدایم نزن ... من مدت هاست که زیر انبوه خاکستر سیگارهایم ... زنده به گور شده ام... اینجا هوا نیست ... حتی نفسی برای سیگار کشیدن نیز نیست ... این دود که میبینی ... از دلم برمی آید... دلم ... بدجــــــور میسوزد... بـــــــدجـــــــــــــــــــــــــــــور.....!!
سکوت و صبوری م را.. به حسابِ ضعف و بی کسی ام نگذار... دلم به چیزهایی پای بند است... که تو یادت نمی آید ...! تلنگری بزنی، آوار می شوم ... شکستنی تر از آنم که محتاجِ سنگی باشم ...