✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
برف می بارید آن شب که زمستان را تو فراخواندی بر خاطر من و به رسوایی من خوش بودی و به رویای دلم که جدا مانده ز تو و به ابر چشمم که جدا از تو به من م ی ب ا ر ی د
✔کتــ☾ــے ...
پیش تر ها سهم شادی بیش از اینها روی فرش برف بود برف برف شادمانی سوزش دستان کوچک لای برف یادمان می رفت بازی بود و بازی برف برف شادمانی پرت می شد بر سر و رو توپک برف و گلوله های برفی پخش می شد خنده های کودکانه همره ذرات برف برف برف شادمانی ای دریغ و صد دریغ دست شیطان آن زمان هم تکه سنگی لای توپک های برفی می گذاشت قطره های سرخ بر برف سفید