✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
جرعه جرعه ،یادت در من میریزد .... روزهایی که به قدر ِ تاریخ ؛ خسته ام و نه شانه ای برای گریستن نه گوشی برای شنیدن ؛ هست گرمای ِ تو ؛ آرامم میکند .... درین زمانه که وقتی به فکر حال ميافتيم که گذشته شده است ؛ من تمام ِ حالم را فکر میکنم ... به ملکوت ِ نگاه ِ تو ، که ندیده لمس میشود کرد .. و در تک تک ِ لحظه های حال ؛ حس میکنمت .. غربیانه ... اما عجیب
✔کتــ☾ــے ...
... حسی مات و گنگ فرا میگیردم از این وهم .. ازین خیال که هرچه هم که نباشد .... لااقل آرام میکند ؛ آشوب ِ دلم را .. روز و شب ؛ با خیال ِ تو ، آرام می شوم نفس میکشم ...
✔کتــ☾ــے ...
به پايان دلتنگي مي انديشم آن نهايتي که هميشه تو را خواهم داشت ..