✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
روزی به رهی دخترکی بود خفن چون کبک ِ خرامان قدمی روی چمن صد جور مکمل به رخش مالیده از عزت ِ نفس ، سر به سما ساییده یک مانتو به تن داشت چه گویم از آن از چهار طرف کوته و تنگ و چسبان بر روی سرش روسری ای بود ، عجب طولش به گمانم نرسد نیم وجب ! شلوارک برمودایی هم بر پا داشت آنجا که نباید بشود ، پیدا داشت آهسته به او گفتمش ای یار عزیز ای دختر ِ خوب و پاک و محجوب و تمیز این چیست به تن کرده ای و نیست لباس آراستگی یه چیز و مد چیز ِ جداس با عشوه بگفت پاسخم اوبا این حرف "اصلاح نموده ام ز الگو ، مصرف" گر نیت صرفه جویی داری ای زن اصلا نکن این لباس را هم بر تن
✔کتــ☾ــے ...
.. که کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پائین نیامده بود کاش ...
✔کتــ☾ــے ...
ما چيستيم ؟! جز ملکلولهاي فعال ذهن زمين ، که خاطرات کهکشان هارا مغشوش ميکند !
✔کتــ☾ــے ...
آب آب بابا آب بابا آب آ ا
✔کتــ☾ــے ...
براي اعتراف به کليسا مي روم روي در روي علفهاي روئيده بر ديوارکهنه مي ايستم و همه گناهان خودم را يکجا اعتراف مي کنم بخشيده خواهم شد به يقين علفها بي واسطه با خدا سخن مي گويند........
✔کتــ☾ــے ...
من زندگي را دوست دارم ولي از زندگي دوباره مي ترسم! دين را دوست دارم ولي از کشيش ها مي ترسم! قانون را دوست دارم ولي از پاسبانها مي ترسم! عشق را دوست دارم ولي از زنها مي ترسم! کودکان را دوست دارم ولي ز آئينه مي ترسم! سلام رادوست دارم ولي از زبانم مي ترسم! من مي ترسم پس هستم اينچنين مي گذرد روز و روزگارمن! من روز را دوست دارم ولي از روزگار مي ترسم!
✔کتــ☾ــے ...
گز میکند خیابانهای چشم بسته از بر را میان مردمی که حدودا میخرند و حدودا میفروشند در بازار بورس چشمها و پیشانی ها و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد...