پسر گفت : نه ، نیستی دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت را تا ابد به من بدهی ؟
پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم
دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟
پسر دوباره گفت : نه ، نمیکنم دختر با دلی شکسته از جا بلند شد در حالی که قطره های الماس اشک چشمانش را نوازش میکرد
اما پسر دست دختر را گرفت ، در چشمانش خیره شد و گفت :
تو به انداره ی ماه زیبا نیستی بلکه بسیار زیباتر از آن هستی
من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه ای کوچک از آن را
و اگر از من جدا شوی من گریه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد
این یه موردو راس گفتی الان دیگه بعده هندونه نمیچسبه...
13 سال و 1 ماه و 27 روز و 12 ساعت و 59 دقيقه قبلالان خوشحالم!
13 سال و 1 ماه و 27 روز و 12 ساعت و 56 دقيقه قبل توسط موبایلبگو خب!
خب!
13 سال و 1 ماه و 27 روز و 12 ساعت و 54 دقيقه قبلکاری کردی از چیزی که بدم میومد به سرم اومد.(تکیه کلام)
خاصيت من اينه!

13 سال و 1 ماه و 27 روز و 12 ساعت و 49 دقيقه قبل توسط موبایلدست و جيغ و صلواااات!شهادته دست حرامه
دست=هورا
13 سال و 1 ماه و 27 روز و 12 ساعت و 48 دقيقه قبل توسط موبایل