در صدد تجربه هر چیز با "بی نهایت"مواجه میشم..
گاهی در این "نرسیدن "ها کلافه میشم و برای تجربه ی نقطه ی پایانی سعی میکنم شایسته تر نفس بکشم ور نه چیزی دیگر من رو به ادامه ی زندگی ترغیب نمیکنه.شعر و موسیقی رو از عجایب هستی میدونم هیچ چیز به اندازه ی این دو من رو به وجد نیاورده..و البته "دوست داشتن" که بسی سخن ها و ارجحیت به خموشی
. کـنــارم گـــذاشـتـــی
کــه
تــلــخــــم کـــنـــی
شــرابــی شــدم نــاب
حـالـا
خــمــاری ام را مـیـکـشـی
راستش را بخواهی فاجعه ی رفتن تو چیزی را تکان نداد ..
من هنوز هم چای میخورم ..
......
سیگار می کشم , کار می کنم, قدم میزنم
هستم اما,
تلخ تر ... تنهاتر ... بی اعتمادتر
حتی ثانیه ای تركم نكن ، دلبندترین !
چرا كه همان دم
آنقدر دور می شوی
كه آواره جهان شوم ،
سرگشته
تا بپرسم كه باز خواهی آمد
یا اینكه رهایم می كنی
تا بمیرم