mahsa
آنقدر چیزها اتفاق می افتد که نمی دانم از کدامشان شروع کنم. احساس می کنم در فیلمی بازی می کنم با حرکت تند. احساس می کنم زمان به سرعت می گذرد. شاید برای این است که روزها کوتاه و کوتاهتر می شوند. گویی از کنار لحظه ها می گذرم این روزها بدون اینکه آنها را زندگی کرده باشم. انسانی هستم سرما خورده با خوشمزه ترین غذا که در دهانش عاری از هر گونه مزه و طعمی است. همه چیز در ذهنم معلق است. در باره همه چیز میتوانم بنویسم و لی نمی دانم چرا همیشه آنقدر طولش می دهم که دیر می شود و موضوع اهمیتش را از دست می دهد. آنوقت نوشتن می شود یک لیوان چای سرد که دیگر میل نوشیدنش را ندارم. حالت آدمی را پیدا می کنم که دیر سر قرارش رسیده باشد.
mahsa
هر گاه که فکر میکنم برخاسته ام پایم به جایی میخورد و میافتم هر گاه که فکر میکنم که برخاستن کاری است بس دشوار بر میخیزم وبه راهم ادامه میدهم حالا بعد از یک بار دیگر به زمین خوردن برخاسته ام گرد و خاک را از لباسم پاک میکنم ساکم را بر میدارم و به راه می افتم این بار راهی را برمیگزینم که تو در مسیرش نباشی راهی که حتی جای پایت را باد جارو کرده باشد وبویت را باران شسته باشد دیگر وقتی که داری به زمین می خوری به من تکیه نخواهی داد اعتماد در رابطه با تو مفهوم خود را برای چندمین بار از دست داده است و جایش را به تردید داده است . دهانت بوی دروغ میدهد می خواهم از تو متنفر باشم به همین سادگی
من
14 سال و 1 روز و 7 ساعت و 2 دقيقه قبل
14 سال و 1 روز و 7 ساعت قبلمنم امشب بد جور عجیب ناراحتم نمیدونم چرا....!!!!؟؟؟چشمام خیسه
14 سال و 1 روز و 6 ساعت و 57 دقيقه قبل