sajad
بگذار اعتراف کنم، امروز صبح به طلوعت نیاز داشتم. به گرمای وجودت. مثل زمانی که وجودت من را در خود حل میکند . مثل زمانی که با نگاهت به اوج یکی شدن میرسم. و چقدر امروز به خلوتی خالی نیاز داشتم. خدای من !!!! کمکم کن و دستم را بگیر تا قطره فاصله ها بزرگ نشود. کمکم کن پاکنی برای پاک کردنش پیدا کنم خدای من !!!! به تو نیاز دارم تا فرشته نگهبانی که برایم فرستاده ایی را از دست ندهم....
sajad
- بخشش را "بخش کن"... محبت را "پخش کن" ... - غضب "پریشانی" است... نهایتش "پشیمانی" است ... - "به طرف" گوش بده... "بی طرف" نظر بده ... - شکیبایی... بر هر "دعوایی"، "دواست"... - هر چه "بضاعتمان" کمتراست ... "قضاوتمان" بیشتر است... - وقتی "عصبانی" هستم ... "لب به لبخند" نمی زنم! - با "خویشتنداری" ... "خویشاوند داری" ... - "بخشش" ... پاک کن "رنجش" ... - به "خشم" ... "چشم" نگو ... - در اینکه با هم "تفاوت داریم"... با هم "تفاهم داریم"!؟ - موقع عصبانیت... "داد نزن" خود را "باد بزن"! - سوء تفاهم، "تیر خطایی" است... که از "گمان" رها می شود! - انسان "خوشرو" ... گل "خوشبو" ست. - "آتشنشان" باش ... "آتشفشان" نباش ... - از دورویی "دوری" کنیم... جای "دوری" نمی رود! - وقتی "دور هم" جمع نشدیم ... "دور از هم" منها شدیم! - از "تنفر" ... "متنفرم" ... - "می توانست" اینطور نباشد... "می توانم" اینطور نباشم ...
sajad
تـو لـبـخـنـد می زنـی گُل سـرخ مـعـنـا می شـود ، عـشـقـی که حـاصـل جـمـع تـمـام عـاطـفـه هـاست .
sajad
هـــرگـــز به گذشته برنگـــرد؛ حتی برای دوباره با او بودن اگر سیندرلا برای برداشتن کفشش برمیگشت، هیچوقت یک پرنسس نمیشد…
sajad
בرستــــ استـــ ڪِـﮧ بعضے ها بوבه اند و بعضے ها هستنــב و خیلے ها همـ بعـבا مے آینـב . . . اما من مے خواهمـ عزیز ِ בلـــ تو باشمــ . . .! مے בانی . . . ؟؟ این را از همه بیشتــر בوست בارمـ
sajad
باور کن! هیچ ستاره ای قبل از آسمان متولد نشده نخ بادبادک نگاهت را پایین بیاور ... به من نگاه کن من اندازه ی همین آسمان برهنه دوستت دارم ...و.....و ....شاید کمی بیشتر از آن
sajad
می آیی… در “وا” میشود… میروی… در “بسته” میشود… میبینی!!! حتی در هم “وابسته” میشود.
sajad
خیال کردم که با من هم دل و هم کیش و هم دردی به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی
sajad
آن گلهای آفتابی که هر سال در روز تولدت به تعداد گنجشکانت به نام ناشناس به دستت می رسید از جانب من بود ! پس لطفا با غریبه ها در شب تولد من پیمانه پیمانه شراب نخور که این شرابها در کنار این همه وفا ی من اثر ندارد !
sajad
مست شد… خواست که ساغر شکند! عهد شکست… فرق پیمانه و پیمان ز کجا داند، مست..
sajad
هی فلانی! دیگر هوای برگرداندنت را ندارم… هرجا که دلت میخواهد برو… فقط آرزو میکنم وقتی دوباره هوای من به سرت زد، آنقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت، باز هم آرام نگیری… و اما من… بر نمیگردم که هیچ! عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمع میکنم، که نتوانی لم دهی روی مبل های راحتی،با خاطراتم قدم بزنی!
sajad
تو مرا بردی به شهر یادها، من ندیدم خوشتر از جادوی تو، ای سکوت ای مادر فریادها گم شدم در این هیاهو گم شدم، تو کجایی تا بگیری داد من؟ گر سکوت خویش را میداشتم، زندگی پر بود از فریاد من!
sajad
گفت: که چی؟ هی جانباز جانباز ، شهید شهید! اصلا به ما چه .. میخواستن نرن! کسی مجبورشون نکرده بود که! گفتم:چرا اتفاقا! مجبورشون میکرد! گفت:کی؟!! گفتم:همون که تو نداریش! گفت:من ندارم؟! چی رو؟! . . گفتم: غیرت!!!
sajad
روزی به رهی مرا گذر بود / خوابیده به ره جناب خر بود از خر تو نگو که چون گهر بود / چون صاحب دانش و هنر بود گفتم که جناب در چه حالی؟ / فرمود که وضع باشد عالی گفتم که بیا خری رها کن / آدم شو و بعد از این صفاکن گفتا که برو مرا رها کن / زخم تن خویش را دوا کن خر صاحب عقل و هوش باشد / دور از عمل وحوش باشد نه ظلم به دیگری نمودیم / نه اهل ریا و مکر بودیم راضی چو به رزق خویش بودیم / از سفرۀ کس نان نه ربودیم دیدی تو خری کشد خری را؟ / یا آنکه برد ز تن سری را؟ دیدی تو خری که کم فروشد ؟ / یا بهر فریب خلق کوشد ؟ دیدی تو خری که رشوه خوار است؟ / یا بر خر دیگری سوار است؟ دیدی تو خری شکسته پیمان؟ / یا آنکه ز دیگری برد نان؟ دیدی تو خری حریف جوید؟ / یا مرده و زنده باد گوید؟ دیدی تو خری که در زمانه / خرهای دیگر پیش روانه؟ یا آنکه خری ز روی تزویر / خرهای دیگر کشد به زنجیر؟ هرگز تو شنیده ای که یک خر / با زور و فریب گشته سرور؟ خر دور ز قیل و قال باشد / نارو زدنش محال باشد خر معدن معرفت کمال است / غیر از خریت ز خر محال است تزویر و ریا و مکر و حیله / منسوخ شدست در طویله دیدم سخنش همه متین است / فرمایش ا