دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

مهدی

کاش میتونستم بعضیارو از این فلاکتی که توش غرق شدن نجات بدم ولی حیف...{-61-} درباره »
مهدی
مرد - مجرد
امتیاز: 4792

دنبال‌شدگان

(51 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(532 کاربر)

گروه‌ها

(6 گروه)

بازدید

مهدی
مهدی

پروفایلای خصوصی شده رو نه لایک میکنم نه دنبال میکنم بیخود خصوصی ندین.

مهدی
مهدی
در دوره

- زنها مثل چراغ راهنمایی هستند هر چقدر هم با آنها حرف بزنی باز هم مرتب رنگ عوض می کنند.

مهدی
مهدی
در دوره

- زنها مثل سکوت هستند با کوچکترین حرفی میشکنند.

مهدی
مهدی
در دوره

- زن ها مثل پیاز هستند ظاهر سفید و ظریفی دارند اما باطنشان اشک آدم رو در می‌آورد.

مهدی
مهدی
در دوره

- زنها مثل اطو هستند هم مصرفشان بالا است هم زود داغ می کنند البته بدون بخارشان هم بدرد نمی‌خورد.

مهدی
مهدی
در دوره

یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش… راهبه سوار میشه و راه میفتن… چند دقیقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه… راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار… کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه… چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس میده… راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!… کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه… بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: «به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!!!

مهدی
مهدی
در دوره

یک روز دو تا خالیبند واسه هم خالی می بستند. اولی میگه: ما یه کوه کنار خونه مون داریم که هر وقت می گیم جاسم، دو سه بار میگه جاسم.... جاسم.... جاسم.... دومی میگه: این که چیزی نیست، ما یه کوه داریم کنار خونه مون که هر وقت می گیم جاسم، میگه: کدوم جاسم

مهدی
مهدی
در دوره

یه بار یه دیوونه دنبال رئیس بیمارستان می اندازه . خلاصه رئیس بیمارستان رو تو یه بن بست گیر میاره. رئیس بیمارستان با ترس می گه از جون من چی می خوای ؟ دیوونه هه می ره با دست بهش می زنه می گه حالا تو گرگی!

مهدی
مهدی
در دوره

غضنفر تو آینه عکس خودشو می بینه بعد می گه: ا...این چه آشناست ! بعد از یه ساعت فکر کردن داد می زنه: فهمیدم... این همون کره خریه که امروز تو آرایشگاه یک ساعت زل زده بود به من !

مهدی
مهدی
در دوره

آخرین کلمات یک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک : گفتی تا چند بشمرم؟

مهدی
مهدی
در دوره

آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجره بسته بخوابم...

مهدی
مهدی
در دوره

آخرین کلمات یک ملوان: من چه می دونستم که باید شنا بلد باشم؟

مهدی
مهدی
در دوره

آخرین کلمات یک معلم رانندگی : نگه دار! چراغ قرمزه!

مهدی
مهدی
در دوره

آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه...

مهدی
مهدی
در دوره

آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه : این آزمایش کاملاً بی خطره...

مهدی
مهدی
در دوره

آخرین کلمات یک گروگان : من که میدونم تو عرضه ی شلیک کردن نداری...